تبليغاتX
از بسترانه .. هنگامه نامه ..
 


حالا که هنگامه جایش خوش است و تقریبا خیالش راحت شده و مطمئن است که ماندنی شده ام پیشش ، احساس اضطراب می کنم و دلشوره …


بانوی انگلیسی من ، بعد از خواندن کتابچه ی « بسترانه ها » ی مان که برایش فرستادم و یک شبه آنرا خواند ، می گوید :

« چه خوب که در آخرش ، منیت علیرضا به نفع هنگامه خودش را عقب کشیده است ! »


حالا که آخرین دست و پاهایم را زده ام ..

حالا که کرم هایم یا بقول همگامه ، جوجو هایم ، ریخته شده اند ..

حالا  احساس می کنم ، خودم سر خودم را  کلاه گذاشته ام و  احمقانه ، آگاهانه اسیر و تسلیم رابطه مان شده ام »

یک جور ناآرامم ..

هنگامه می پرسد :

« چرا اسیر ؟ چرا تسلیم ؟ »

چرا نمی فهمد مرا او ؟؟؟

می گویم :

« چون دلم تنگ شده است برای خودم . آن مرد آزاد ، آن مرد ابری .. آن پرستوی رها در باد .. آن پروانه سبکبال … »


دلنگرانم ، آشفته ، پر از تشویش …

افکار سیاه دوباره به سراغم می آیند :

« افکار خرچنگی ! » ، هنگامه می گوید …

و من میدانم باز این من های من سرناسازگاری با خودشان را باز کرده اند ، و باز دوباره با هم در گیر شده اند با هم ، به روی هم تیغ می کشند …

یک مقدار این درب و داغانی روحی الانم را ناشی از گذشته ی خودم و مدیون دوران طولانی تجردیم میدانم . همان مشکلی که هنگامه هم دارد . او هم سالهاست ، و بار ها گفته است ، این خودش بوده است که تصمیم گیر مطلق بوده است …


شاید به راحتی میتوانم بگویم که تقریبا همه ی مشکلات روزمره ی ما ، به دلیل تلاقی و تصادم خواسته ها و توقعات « خود » هر کدام از ما ها ، از خودمان می باشد..


ما هر دو عادت کرده ایم که به تنهائی تصمیم گیری کنیم ، خودمان به تنهائی انتخاب کنیم و برگزینیم .. ما عادت نداریم که برای هر چیزی مشورت کنیم و نظر دیگری را بپرسیم و به آن حتی اهمیت بدهیم …


چرا ! در اوائل ، اوائل فاز اول آشنائی ، آن زمانی که آدمی به همه چیز طرفش اهمیت میدهد .. به همه چیزش …


دیروز در این مورد که با هنگامه صحبت می کردیم ، به این نظر رسیدیم که ما میتوانیم واقعا رابطه را همیشه زنده و تازه نگه داریم ، درست همان طور که گوئی روز اولش است ..


جالبی قضیه این است که در مورد هنگامه و من ، قضیه یک مقدار پیچیده تر ( یا شاید می توان گفت ساده تر ) شده است و آن اینکه بعد از این چند ماه آشنائیمان ، رابطه ی ما آنقدر روشن و شفاف است که به یقین می توان گفت :

« سالهاست گوئی با هم بوده ایم و زیر و روی هم را دیگر بخوبی می شناسیم و اعتماد و احترام عمیقی هم به همدیگر پیدا کرده ایم … »

امروز صبح ، هنگامه گفت :

« تو ، مثل جفت گمشده همیشگی من بوده ای ! »

و ادامه داد :

« شاید قطعه ی پاوزل نایافته ام .. »

چه تشبیه زیبا و بجائی کرد .. گوئی از ته دل من هم می گفت ...



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 14 Apr 2009 و ساعت |
 

هنگامه برایم نوشت … در آن شب که مجبور بودم منزل خودم بروم !



در واگن قطار نشسته ام و بسوی محل کارم می روم ..

کسل و بی حوصله و کوفته ام. خسته . سرم دنگ دنگ می کوبد و چشمانم می خواهند بسته شوند. لحظه ای می بندمشان. تو در خیالم مجسم می شوی. به لب هایم خون داغ سرازیر می شود. لب هایم ناخودآگاه غنچه می شوند و حالت بوسه می گیرند. سرم را به شیشه تکیه میدهم و غرق می شوم در رویا و خلسه ی عشقت.

بدن گرم و نرم و خواستنی تو را در کنارم به قالب خیال و وهم می سازم. در آغوش گرم و جان بخش آن صورت روحانی ، خودم را ولو می کنم. می بوسمش ، با چشمان بسته.

بوی تن تو از اعماق حافظه ام به بیرون می تراود. نگاه عسلی تو در پیش چشمم ظاهر میشود. طاق ابرویت با آن انحنای دلچسب و کمی خم شده به پائین. لبخندت با فرم طاقدیسی دنداهایت که خیلی زیبا و دلنوازند. چین لبخند ، که گوشه ی چشمت می افتد و تو را شکل پدر بزرگ ها می کند.


دلم می خواهد زمان و مکان را دگرگونه کنم ..

دلم میخواهد از این قفس دراز متحرک پر از سر و صدا ، ناگهان به خانه بروم..

بسترمان را باز کنم ، آرایشش کنم . ململ و سات بر آن بگسترم.

شمع و عود روشن کنم . زیبا شوم .

عریان شوم. خورشید را در مغرب فرو کنم ، ماه را بیرون بکشم و در آسمان بیاویزم.

قالیچه ی حضرت سلیمان را بسوی منزلت گسیل دارم.. تو را بر آن بنشانم و بسوی خویش ات بیاورم .

در آغوش بکشم ات ، سر تا پایت را غرق بوسه و نوازش و عشق کنم.

گلبارانت کنم با گلبرگ های رنگارنگ محبت و ایثار و احساسم.

روی نرمی های معطر بستر بخوابانمت .

ببوسم سر تا پایت را صد بار.

شربت خنک گوارا بر تو بنوشانم. جرعه جرعه نوشیدنت را با آن لب های هوس انگیز و قشنگ، تماشا کنم.

صدایم کنی . بشنوم آن طنین رویایی و شادی بخش صدایت را و تمام روحم از شادی به لرزه درآید ، چون سپیداری در باد.

در گوشت شعر و غزل زمزمه کنم. از عاشقی و همبستری و لذت روح و تن قصیده بسرایم.

به اوج ببرمت.

تنم را ایثار کنم تا تو لذت ببری از اندامت .. جاری شوی ، جاری شوم .. پر باز کنیم، بر بال های خواسته و آرزویمان که نا متناهی است سوار شویم و به بینهایت ناشناس و عظیم دور سفر کنیم.

اوج میان کهکشانها ، در کنار آسمان واره های ناشناس.. و از آنجا ناگهان به عمق سوزان قلب زمین برگردیم.

با تو در سنگ ها و کوه ها بیعت کنیم. از ژرفای اقیانوس ها سر درآوریم.. ماهی شویم و در آب نفس بکشیم ..

به دنیا های دیگر برویم.. شناور در نیروانا شویم ، ناگهان از بهشت رضوان سر بیرون آوریم.. از میان حوران و پریان ، به خدایان رومی و اساطیر سر بزنیم. در حوضچه ی جوشان افسانه های عاشقانه غسل کنیم. آسمان را برداریم و جای زمین بگذاریم ، زمین را ببرم به آسمان هفتم و... دلم می خواهد هیچ شوم.. هیچ .. آزاد.. و رها و بی وزن .. یک هیچ ، بی ابعاد و لامکان ...


+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 11 Apr 2009 و ساعت |
 


در ارتباط با مسئله ی مدارا ، یا همان پذیرفتن و همسازگاری ، در یک رابطه ی خطی مستقیم اولیه ی بین انسانی ، یعنی یک رابطه دونفره ، میخواهم پای یک بحث قدیمی را از دیدگاه تازه ای به میان بکشم ... بحثی را که به آن عنوان «فرهنگ گفتمان دو نفره » میدهم .. بحثی که در رابطه ی بالغ و پویای بین هنگامه و من ان را عملا به کاربرده ایم ..


ما ،من و این نفر دیگر( چه فرقی می کند نام و عنوان و جنسیتش ) ! ، « ما » ، به همدیگر ... رسیده ایم به هم .. اینجا و اینگونه ...هرکدام از ما دو نفر انسان ، هر یک برای خودش ، فردیتی است مستقل ، آزاد ، ، آزاده و پر از تجربه ، با تعاریف تاریخی و جغرافیائی خویش ... که اینک به این صورت و چهره و حقیقتی هستیم که حالا ، در این لحظه ، بهم رسیده ایم و یکی دو ماه هم همدیگر را به گونه های مختلف آزموده ایم .. هر کدام از ما میدانیم که چه هستیم ، که هستیم و چه میخواهیم .. انتظاراتمان از هم  برای خودمان روشن است و خواسته هایمان نیز ..

 

در زندگی شکست ها و موفقیت ها داشته ایم و هر کس مرز هایش را میشناسد ..

 

این ته مانده از وقتی را که برایمان باقی مانده است را میخواهیم به مناسبترین شکلی ( بهترین ؟!) بگذرانیم ! میدانیم فرصتمان کم است و حوصله ی بازی ، چه با خود و بازیگری ، با دیگری را هم دیگر نداریم ...


برای هم غریبه هائی هستیم که با کنجکاوی میخواهیم تمامی همدیگر را کشف کنیم .. بادقت و وسواس ، ذره بین بدست به موشکافی هم می پردازیم .. هم را از طرق مختلف می آزمائیم..


علاقه ای واقعی ، پایه ای و معنوی و نیازی طبیعی ، ما را به گونه ای مقدس به هم وصل کرده است ... هر کدام از ما خصلت و خصوصیاتی داریم که هر یک را برای آن دیگری جذاب و دلپذیر میکند ولی همزمان نیز پارادوکس گونه ، عادات و رفتاری که ما را از هم دفع میکند و دور ..


در اینکه ما میتوانیم با هم دوست ، و همراهی برای هم باشیم و هستیم برایمان روشن است ! این روشن است و شکی در آن نیست ... ولی مسئله ای که مرا به فکر انداخته است ، این است که آیا ما به عنوان یک زوج ، همپا و همراه ویا حتی یک شریک در زندگی ، میتوانیم اصولا رابطه ای با هم داشته باشیم ...


رابطه ای که هر کدام از ما با حفظ تمامی شخصیت خودمان از جانب دیگری پذیرفته شویم و همزمان آزادانه و آگاهانه و صمیمانه و عاشقانه ( با تمام وجود با عقل و قلبی و جسم ) با هم و برای همدیگر بمانیم و هم را تکمیل کنیم و مشترکا رشد کنیم و سازندگی کنیم ؟...

 

بین هنگامه و من احساس کششی هست .. و حتی شاید میتوانم بگویم مرحله اولیه و آغازین آشنائیمان و دوران عشق و عاشقی را هنوز شروع نکرده پشت سر مان گذاشته ایم ...


هردوی ما دچار دو دلی زمانی و مکانی هستیم و سخت با ذره بین همدیگر را زیر کنترل قرار داده ایم ... جنگ و جدل های اولیه مان آغاز شده است و حالا مسئله این است که جهت رشد و پرورش رابطه مان چه میتوان کرد ؟ .. در خدمت بهبود روابط چه کار ها باید بکنیم ؟ و برای حفظ و مراقبت و نگهداری آن چه گونه بکوشیم ؟


من شخصا پیشنهاد طرح " هم سری مدرن " را میدهم ...


اگر بخواهم "هم سری مدرن" را در دو کلمه خلاصه کنم میگویم :

پایه گذاری یک رابطه ی مشترک تجربی باز و پویا با حفظ استقلال فردی که بر پایه ی فراهم کردن زمینه رشد گام بگام "فرهنگ گفتگوی دو نفره" استوار میباشد...



طرح " هم سری مدرن "



گام اول: پایه ریزی فرهنک گفتگوی دو نفره



در این مرحله سعی میشود که از طریق گفتگو ی ساده در پروسه ای عملی ، به شیوه ی آگاهانه ای آنرا به تبادل افکار ارتقاء میدهیم ... که به مرور با رشد آن به تعمیق شناخت از خود ، خواسته های پنهان خودمان و نیز طرف مقابلمان میرسیم ...

 

بحث و گفتگو به ایجاد یک نوع شفافیت در رابطه کمک میکند و بر پایه ی ضرب المثل "صلح اول به از جنگ آخر است !"... حداقل به طور لفظی و کلامی از نظر گاه های فکری همدیگر آگاه شده و این خود به ما کمک میکند تا فرهنگ و دیالوگ گفتگو دو نفره را ملکه زندگیمان کنیم ... ( که شاید  جلوی سوء تفاهمات را بگیرد بعدی و احتمال بوجود آمدن جو خشنونت در آینده روابط را کاهش یا تعدیل کند !!!).... در این رابطه پیشنهاد من این است :

  1. ما باید سعی کنیم جوّ ی پاک و صمیمی و پر از صداقت ، همراه با اعتماد و اعتقاد متقابل محسوس نسبت به همدیگر ایجاد کنیم ...

  2. بنظر من خلق چنین فضائی زمینه ساز زیرپایه ی اولیه و اصلی لازم برای گفتگو ی روشن و آرام با یکدیگر است ...

  3. از این طریق زمینه ی مناسبی برای ایجاد یک شیوه ی نوینی از برخورد خلاق که در آن جا بتوانیم بطور برابر به گفتگوی خالصانه با همدیگر بنشینیم فراهم میشود...

  4. با یک دیالوگ متعادل یعنی:

    1. با مطرح کردن و بیان ساده ، صریح و شفاف خواسته ها یمان ، از یک طرف

    2. نیز با نیت و خواست شنیدن

    3. و در نتیجه درک حرفهای همدیگر از طرف دیگر ،

    4. میتوان با شیوه ی اقناع متقابل

    5. به نتایج ، توافق ها و صلاحدید های مشترک سازنده دست یابیم ...




وقتی ما از طریق "فرهنگ گفتگوی دو نفره" به هم میرسیم .. صادقانه و منطقی و با تفکر به نتایج نکات مشترک میرسیم ... با این گونه رفتار دیگر نیاز به احساس رقابت با هم و یا رو کم کنی از هم موردی نمیابد...

گام دوم : ارتقاء سطح و محتوی مباحث گفتگو های دو نفره


در این قسمت از آنجا که محتوی بحث ها کاملا خصوصی و شخصی میباشند ... من فقط بعنوان مثال از مطالب کلی ولی ویژه روابط گلبانو و من استفاده میکنم :


  • بالا بودن سن ها در نقطه ی آغاز شروع به رابطه مشترکمان ( بالای پنجاه )

  • بردوش داشتن کوله بار سنگین تاریخی فرهنگی سنتی در ناخودآگاهمان

  • زندگی ما با فراز و نشیب هایش ... بخاطر جراحات ، درد ها ، ترس ها و پیش قضاوتهائی که ناشی از تجربیات تلخ و شیرینمان از رابطه های قبلی مان..

  • هر دوی ما با داشتن فرزندان بالغ (و من حتی با داشتن نوگان) دیگر دوران خام جوانی را پشت سر گذاشته ایم و هر دو یمان به این رابطه به چشم یک ارتباط جدی و خالصانه و یا عظمت یک " آخرین فرصت و شانس " هستی به آن مینگریم

  • عدم وجود یک قالب و یا فرم فرهنگی اجتماعی کلاسیک و یا امروزی و حتی مدرن که رابطه ما بتواند در آن بگنجد

  • ما هر دو آمادگی آن را داریم که برای شکل دهی زندگی مشترکمان ،از "مدل های تجربی و آزمایشی پیشنهادی مدرن معاصر" بنا بر تعریف واقع بینانه ی از شرایط و توانائی های حقیقی مان استفاده کنیم ...

  • هر دو یمان طالب حفظ مسئولیت استقلال کامل فردی مان و پذیرش حق کامل آزادی عمل و قائل شدن حق اختیار و انتخاب آزاد برای هم دیگر و... میباشیم

  • ما هر دو از نظر اشپریتوئالی ( ماورائی ) در حد مدیومی ، و انرژی درمانی هم حسی و هم تئوریک و هم عملی فعال میباشیم ..

  • جدی گرفتن کامل ارتباط منطقی و عقلی ( مغز ) ، عاشقانه و عاطفی ( قلبی) و حسی و همسانی ها ی امیال و نیاز ها درونی ( جگر ) ... و یا از زاویه دیگر بین ما یک همخوانی محتوائی معنوی و مادی و خواسته ها ی روحی ، روانی و جسمی والائی برقرار است ...


در اختیار داشتن امکان استفاده از شرایط لازم برای " یک فرهنگ گفتگو ی تجربی مستقیم" بین گلبانو و من وجود داشته و دارد ... وعملا نیز بکار برده ایم ...افت و خیز داشته ایم ...و لی هر دو پذیرفته ایم و میدانیم که میتواند در ایجاد هماهنگی مابین ما خیلی موثر و سازنده باشد!




گام بعد: تعمیق نقش فرهنگ گفتگوی تجربی مستقیم دو نفره


با شکل گیری و جا افتادن فرهنگ گفتگوی تجربی مستقیم (دو نفره)ما به سیستمی از رابطه ای جدیدی مابین خودمان و ارزش های واقعی بحث های مهم اجتماعی میرسیم ...


از جمله مباحث ارزشی مهم مثلا مسائل مرتبط با:

  • رعایت حق و حقوق بشری و انسانی ،

  • برابری و تساوی زن و مرد ..

  • خصلت بین چند فرهنگی قرار داشتن و پیدا کردن هویت جدید چند فرهنگی شده ی ما بعنوان مهاجر

  • برخورد سنت با مدرنیته....

  • ....


با پذیرش فرهنگ گفتگوی دو نفره هر کدام از ما مجهز میشود به سیستم و مکانیسم رابطه ای جدید گزینش آزاد ( مثلا از مزایای سنت و مدرنیته !)و ... هر کسی در این ارتباط مخیّر میشود و به عبارت دیگر از او خواسته می شود که از حق گزینش آزاد و مستقلی که دارد ، هر قدر که بخواهداز طریق بحث و دیالوگ و اقناع از همه ی مزایای این طیف وسیع امکان عظیم موهبات و داده ها و برداشت های تاریخی ، فرهنگی و اجتماعی بهره گیری کنیم ...( ویا نکات منفی را گوش زد کنیم و از آن انتقاد کرده و آگاهانه از بکار بردن آن در رابطه چشم پوشی کنیم )...



گام بعد: تکامل رابطه بر اساس فرهنگ گفتگوبی دو نفره



نتیجه ی طبیعی رشد رابطه ی فرهنگ گفتگوی دو نفره ما را به برابری کامل ، ضمن حفظ استقلال فردی میرساند. ما از حق آزادی مطلق اختبار مان استفاده کرده و آگاهانه انتخاب میکنیم ...

حالا اگر همراه با آن یک عشق ورزی به هم ، پایه ی تقویت همبستگی رابطه ای مستحکم بر اساس هماهنگی و همکاری و همترازی لغوی مابین ما را فراهم کرده است که خود زمینه ساز یک رابطه ی تجربی جدید و مدرن میشود ... یک نوع همسری .. هم سری !

" هم سری " و زندگی مشترک با خصلت های شگل یافته و تمرین شده ی منطقی، پویشی و تکاملی ...


« هم سری » ای که با ضمانت اجرائی بر مبنای اعتماد و صداقت و صمیمیت با لمس حسی ، همدلی ، همبستگی مطلق مهر ، مهر تاکید میخورد ...



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 9 Apr 2009 و ساعت |
 


وقتی حالا به رابطه ی این چند ماهه ی با هنگامه نگاه می کنم ... و به آنچه در نوشته های سیاه بر روی سفید از دل برخاسته مان می نگرم ، میبینم واقعا چقدر ما بهم پیوند خورده ایم ...


هنگامه به من لقب « تکه ی گمشده ی پاوزل هستی » ا ش را داده است و من در هنگامه آن کسی را می بینم که نمیدانستم کیست و لی میدانم آن هیچکس همیشه در انتظار آمدن و بودنش بودم ،است . با اطمینان یک مرد پرتجربه می گویم، هنگامه مرا تکمیل کرده است .. هنگامه مکمل من است ..


کسانی که مرا میشناسند باور نمی کنند که میتوانستم بیشتر از دو یا سه هفته با او به سر بیاورم ... ولی میدانم که با او میتوانم ، بی اغراق ، تا زمانی که نمیدانم کی ، هر روزم را پر بار تر کنم...


علتش را تازه دارم حالا کشف می کنم ...

ما هر دو از مرز صفر شدن مان ، از نقطه ی عطف بحران میانسالگیمان گذشته ایم .. دیدی نو و تازه داریم بر پایه ی آگاهی و شعور یک انسان بالغ و عاقل. ما آزاده انسانهائی هستیم ، بقول هنگامه ، « فرهیخته » ، درست به همآن مفهومی که من به آن عنوان « وارسته » داده ام .


ما قدر حال مان را کاملا درک می کنیم ، چون هر کدام از ما بار تجربه ی حجیمی را از درس های زندگی بر دوش دارد.. هر دویمان مسیر های پر از پیچ وخم و درد و رنج و پر از صعود و نزول را پشت سر گذاشته ایم و اینک پس از طی دوران زیج خود شناسی و خود سازی هر کدام از ما میدانیم که کیستیم ، چیستیم ، چه میخواهیم ، در کجای زمان و مکان ایستاده ایم و می دانیم چگونه میخواهیم با کی بقیه مسیرمان را طی کنیم...


به نظر من ، درک و پذیرش اینکه « ما از دو جنسیت مختلف و متفاوت ولی مکمل یکدیگر هستیم »، پایه ی اصلی رابطه ی زنده ، فعال و پر نشاط ما را شکل میدهد.

اینکه من به عنوان یک « مرد » و هنگامه بعنوان یک « زن » ، از مطلقیت آدم و حوا بودنمان ، آغاز کرده ایم ، تفاوت هایمان را پذیرفته ایم و بر این باوریم که وجود این گوناگونی ها نه تنها لازم بلکه شرط ضروری برای شروع تحول و زمینه ساز خلاقیت در یک رابطه ی سالم و منطقی است . همان چیزی که بازتابش را در پویائی و زایندگی رابطه مان در همین مدت کوتاه ، در وجوه مختلف و جلوه های گوناگونش به ما نشان داده است ...


رابطه ی ما ، هویت شخصیتی هر کدام از ما را در خودش مستحیل کرده ، آن را تقویت و تکامل داده و ما را به سطح بالاتری از درک و شناخت از خویشتن هایمان ارتقا داده است ... نتیجه ی مستقیمش بنیان گذاری مفاهمه بهتری از لمس و درک هر یک از ما از طرف مقابلش است . ماحصلش ، احساس عمیق اعتماد و اطمینان و باور یکدیگر است که خودش را در همین خود گشودگی و پذیرش همدیگر ، در همین همدلی و همسازگاری ما بروشنی نمایش میدهد..


من در با هنگامه بودن مرد تر شده ام و هنگامه زن تر !

هنگامه با آوردن کلمه ی « مرد تر شدن » در این رابطه دلخوش نبود و من به وضوح کامل همین نکته را دلیلی دیدم بر این استدلالم که بعد از هزاره ها باید با نو اندیشی خیلی از تعاریف وعناوین کهنه و باطل را از نو ساخت ...


وجود حقیقی حاکمیت این جرثومه های ارتجاع بر سر ما نشانه ی بحران ضرورت به دگر اندیشی ما است ... این حقیقتی است که چند کلریکال آخوند معمم و یا بی عمامه بر ما حکومت نمی کنند ، بلکه واقعیت این است که این جهانبینی تنگ و تاریک و متحجر خودمان است که به خود ابزار ابراز تحکم داده است .. اینها را نمیتوان از از قدرت انداخت جز با به چالش کشیدن با افکار نوین و به سخره با آن درافتادن و اقناع تک به تک افراد به بهتر بودن و درست بودن تعاریف از ابتدائی ترین تا پیچیده ترین اصول اصلی و ریشه ای خود و هستی ...


بهتر زیستن ، در آزادی و با آزادگی زندگی کردن ، شفافیت و داشتن حس اعتماد و اطمینان و اعتبار نسبت به هم ، همزیستی مسالمت آمیز ، همدلی و از این قبیل .... همه امکان پذیر و ممکن است ...


این تجربه را هنگامه و من کرده ایم و می کنیم و روز بروز هردویمان داریم پربارتر و پر عظمت تر و ثمر بخش تر میشویم ..


اصل رفتاری حاکم در رفتار ما نسبت به همدیگر را اکر بخواهم تعریف کنم می گویم :

« پذیرش و سازگاری » یا در یک کلمه « مدارا کردن » ... ، تولورانس و آکسپتانس !...

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 2 Apr 2009 و ساعت |
 

خوشی و خوشخیالی احساسی است در هوا ، برای لحظه ای ، و گذرا ..

خوشبختی اما حالتی است ، در شرایط و موقعیت خاص که میتوان زمینه ی فراهم شدن آن را فراهم کرد ، آن را ساخت ، به آن رسید و به آن دست یافت ..


این را فهمیده ام ، که پایه ی من ـ از خودم حرکت می کنم ـ ، در این راه ، « دلگویه » هایم است .. یعنی همان میل باطنی درونم در لحظه ی حال ، یعنی همان نیاز واقعی ام در زمان ..


اگر به خواسته ام دست یابم کامروایم ...

چون کام یابم و به آنچه میل و هوس داشته ام دست یافته ام ، پس احساس خوشبختی هم خواهم داشت و ...

از آنجا که تمایلماتم در عمل به واقعیت رسیده اند ، و چون دیگر همه چیز با هم وفق دارند ، پس احساس موفق بودن هم پیدا می کنم ..


من سعی خودم را می کنم !

من سعی خودم را کرده ام !

میدانم خیلی چیز ها هستند که ...


من سعی خودم را می کنم ... آنقدر تا بدانم ...

میدانم خیلی چیز ها هستند .. خیلی چیز ها ... چیزهائی که می تواند سد راه کامروائی و خوشبختی و موفقیت من بشوند ، خیلی چیز ها که دیگر در ید قدرت من نیستند ... سد ها و موانعی که هستند ، بودند و میشوند. چیز هائی که به آن هاکم اهمیت داده شده ، احتمالا نادیده گرفته شده اند و یا شاید هم به چشم نیامده .

چیز هائی که باری به هر جهت ، به هر دلیلی مورد توجه قرار نگرفته اند..

ختی وقتی تیرم به هدفش نخورد ..

خوشحالم که سعی خودم را کرده ام ...

پیش آمدها و اتفاقات غیر منتظره ، اتفاقات پیش بینی نشده اما حوادث حادث و یا نا توانائی های نسبی ، که از قد قدرت و نیروی توان و حجم امکانات من فراتر هستند ..


می مانم ، اینبار ...

آنقدر تا ...

شاید روزمرگی ، ما را بمیراند...

نمیدانم .. تا کی ..

اما میدانم ... اگر ..

نه ..

باید ..

شاید ..

آری ..

آرام ..

صبور..

محدود ..

در حجمی از محدودیت ها ..

تا کی ..

نمیدانم !


نمیدانم..




+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 1 Apr 2009 و ساعت |
 

آنچه هنگامه و من داریم ، دوران خوشحالی و خوشخیالی است .. دوران عشق و عاشقی ، معاشقه ، قهقهه و خنده ...


برای من همیشه ، بهترین موقع برای رفتن ، درست در اوج خوبی آن بود.. بهترین دوران آن و برای همین هم خاطرات خوب و فراموش نشدنی شان پابرجا مانده است ...


اما اینبار تصمیم گرفته ام که بر خلاف همیشه عمل کنم ... میخواهم بمانم ..

بمانم و لمس کنم با او که چه خواهد شد وقتی برگردیم به واقعیت زمینی بودنمان و دچار روزمره گی بشویم ...


روز مره گی .. میتواند آغازی شود برای ایستائی و راکد شدن ... مسموم شدن سرچشمه ی حیات به زهرآب روز مرگی ... سنگین شدن هوای زندگی ... آلوده شدن فضا ..


روز مرگی ... یعنی زمانی که او موچین بین بدست ، در پشت هر نگاه و حرکت صورت و هر حرف و کلمه ام چیزی بیابد تا به زیر ذره بینش بکشاند.. عیب جو شود .. آنقدر زیاد که دیگر کاسه ی صبر و صبوریش لبریز شود و او برسد به زمانی که بخواهد از کم و کاستی های من برای دوست ( دیگری ) درد دل کند ...

روزمرگی .. یعنی زمانی برای رفتن .. برای گریز .. برای مخفی کردن خودم آن به کجا بگریزم ، به چه پناه ببرم ... آیا دوباره به خودم ، به کتاب و قلم ، به کار و کامپیوتر و اینترنت گیر خوام داد ..


روز مرگی .. یعنی بهانه جوئی ، گزک زدن ، مترصد گرفتن آتو شدن ، عیب جوئی و ایراد گیری ...

شاید او هم برسد به زمانی که دارم می بینم داریم به ابتدای آن نزدیک میشویم ...


میخواهم بمانم ..

می مانم ..

امید وارم این هم به خیر بگذرد !



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 28 Mar 2009 و ساعت |
 

هنگامه زنی است که می تواند بیان کند ، و بیان می کند هر آنچه را که حس و لمس می کند ...

از ده ها زنی که از نزدیک با آنها رابطه داشته ام و از آنهمه فیلم و کتاب و ... هیچکدام ، بی اغراق نتوانسته اند این چنین ساده و زیبا و دقیق ، بی هیچ تشبیه شاعرانه ی ، واقعیت عمق احساسی زن بودن را به من نشان بدهند..


شاید باید این پنجاه سال تجربه جنسی را میداشتم تا بتوانم این زن را شکوفا کنم .. و یا این او هست که همپای کنجکاو ، و یار ماجراجوئی است که او هم میخواهد کشف کند راز و رمز ها را ...

و حالا که به هم رسیده ایم می توانیم ، خیلی از تابو های تاریک کپک زده ی کثیف و خاک گرفته دروغ و پوشالی فریب و ریا را دور بیندازیم ...


ما می کنیم طبیعی ترین کار ها را ، کاری که همه می کنند و هیچکس در باره ی آن حرف نمی تواند بزند و یا خیلی ها نکرده و یا نمی داند اصلا چه کاری بایستی می کرده اند و یا نتوانسته اند بکنند و مزورانه به دروغ از انجام دادنش داد سخن میدهند ...


پا بپای هم ، با هنگامه کشف می کنیم که محتوی یک نوع رابطه تازه را

رابطه ای که ، به جرات می گویم  ، نه سنت ، نه فرهنگ و نه محیط و اجتماع و رسم و آئین و دین و ایمان میتواند آن را تعریف کند ، بلکه خود ما طرفین شریک در آن ُ،  خودمان ، ارتباط کمیت و کیفیت رابطه را تعیین و تنظیم می کنیم .. این ما هستیم که مرز های خودمان را تعریف می کنیم ...


خلاصه اگر بگویم

 در حقیقت در آنچه هنگامه از آن بعنوان « شکوفائی بالنده » ، « مرد و زن بال در بال » و « شکوفائی معنا» اسم میبرد ، یک نکته مهم ظریف نهفته است و آن اینکه ما ، آگاهانه و بالغ ، بی هیچ توقع و قصد معامله و مبادله ، فقط با طینت پاک و خلوص و صداقت نیت برای شناخت هم به هم نزدیک شدیم .. هنوز کمتر از سه ماه از آغاز آن نگذشته به چنین رابطه ی خلاقی رسیده ایم .. رابطه ای خلاق ، سازنده ، شکوفا ...

این حقیقتی است که هنگامه و من ، ما ، تک به تک ، به عنوان انسانی ، که نه فقط میزید بلکه در جهت کمال و کامل خواهی و بهتر زیستی حرکت می کند ، با کشف خویش و ابراز آن به یکدیگر حداقل در رابطه ی بستری و بیرون بستری روزمره مان به یک شکوفائی ساده و والائی رسیده ایم که قدرش را هم میدانیم ...


ما برخلاف همیشه و خیلی ها ، اینبار ، سعی نکرده ایم «کاری » بکنیم !.. بلکه خیلی با سخاوت .. ایثار گری می کنیم .. از هم نمی گیریم بلکه « به هم می دهیم» ، « می بخشیم» : عشق ، محبت ، احساس ، تن ، بدن و روان و روح مان را ...


ما از خیلی مرز ها گذشته ایم و خود را رها کرده ایم و سپرده ایم به دست بازی لطیف دلگویه هایمان ، بازی هرمون ها و کنش شیمیائی حسی درون تک به تک مان ..


ما کیف می کنیم از لمس و حس و درک حواس تک تک مان ، و حال می کنیم از حال احساس درونی منحصر بفردمان ، در این لحظه ی زمانی و مکانی و این موقعیت خاص ..


ما ، چهچهه زنان ، مثل پرندگان ، در سحرگاهان ، پزواز کنان ، با صدای بلند برای هم میخوانیم :

« لذت می بریم از این آن ، در اینجا و در این شرایط از هم و از همه ، حتی از ماه و خورشید و فلک و ستارگان و کهکشانها که به کار خودشان مشغولند »

و می گذریم از کنارشان بال بال زنان و می رویم به راه خودمان ...


+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 25 Mar 2009 و ساعت |
 

با هنگامه در شهر قرار گذاشته بودیم ، خرید کردیم و بطرف خانه مان روان شدیم، در قطار هنوز ننشسته و هنوزهم را ندیده ، دست کرد توی کیفش و آنچه را که در باره ی ادامه ی اتفاقات دیشب نوشته بود را برایم خواند :


« دوشینه شب دوباره خورشید اقبال من از بطن تاریک نیم شب طلوع کرد.

طوفان بوسه ها ، کولاک عشق و نوازش و عطش سیراب نا شدنی به همآغوشی.

علیرضا نرم و لطیف ، در آغازسینه ام را نوازش کرد و من آهی کشیدم و قصه مان شروع شد...

قصه ی زدودن چرکآبه های غم از آینه ی دلهایمان .

وقتی که او در روزنه ی سرخ پر عطشم غوص می کرد به یاد ماهیان دریا افتادم ... به یاد آن وال های بزرگ و باشکوه که گر چه در آب می زیند اما هوا زا تنفس می کنند. با آن فواره های جوشان ، پشت های گرد و طوسی شان. از آب بیرون می جهند و دوباره رو به مرکز زمین ، کاملا عمودی در آب شیرجه می زنند و دم باله های زیبای پهنشان را از آب بیرون می آورند و با شادی تکان می دهند. در هنگام شیرجه زدن در عمق چگال دریا چه حس هیجان و لرزشی دارند ، در نوک دماغه ی حساس و گردشان. عمق آب سنگین تر است از سطح آن. آنها همینطور با قدرت و تمام وزن بدنشان ، دماغشان را در آب فرو می برند ، می شکافند و پیش می روند . همانند حس پرنده ، هنگام شکافتن باد ، در آسمان. حسی که در نوک نوک منقارشان درک می کنند. میخواستم بدانم که مردی علیرضا چه درکی لمسائی از گوشت های حلقوی و ماهیچه های روزنه ی غنچه دارد.


انگشتانم را تا آنجا که میتوانستم در خود فرو بردم. خیس بود و نرم و سوزان . به لطافت ساتن ، لیز و دلچسب. برآمدگی های ظریفی داشت ، جداری حلقه پیچ شده از عضلات ظریف و باریک ، مثل فنر ارتجاعی ، مثل اندام مار ، پیچان و لغزان. خوشم آمد. حرارتی بیرون از آن می تراوید، مثل حرارت یک شمع ، لطیف ، گرم کننده و نه سوزاننده و داغ . کاش می توانستم ببینم. شاید آنگاه خیلی از حرفهای علیرضا را می فهمیدم و سر از نقاشی هائی که از گل سرخ زنهای دیگر کشیده در می آوردم.


یک کشف بزرگ دیگر هم کردم .. آن گلوله ی کوچک سفت را که همواره در چرخ زدن هایم می مالیدمش و فکر می کردم که فقط یک نقطه ی حساس است و بس ، دیشب ، هنگام ارضا شدن و شکوفائی ،عمقش را را برای اولین بار ، در بدنم ، به این شدت ، حس کردم.. تا نزدیک نافم مثل یک شاخه ی درخت ریشه دار، سخت و تیر کشیده شده بود و میخواست از پوست بدنم بیرون بپرد. مثل تیری که از چله ی کمان ، به همان کشیدگی ... ، به همان نیرو و استقامت پیکان چوبی ، در زه کمان.


برخلاف اورگاسم که زود پایان می پذیرد ، این حالت تیرکشیدگی ، تا دقایقی ، شاید ده دقیقه ای ، همچنان شق و رق (!) ایستادگی می کرد. حالتی از کیف کردن که « کیفستان » بود. و سپس مرحله ی انقباض فرا رسید. ماهیچه ها با سرعت و فشار ، به هم میپیوستند و غنچه را تنگ و تنگتر می کردند تا اینکه کاملا مسدود شد وآن حلقه های رشته های لغزنده از دو سوی در هم فرو رفتند.


تمام فکر و حواسم متمرکز درک تمامی آن « ثانیه های اوج » شده بود. چشمهایم بسته بودند. زبانم هم فقط نزدیک شدن هر چه بیشتر روح را به جسم تجلی میدادند ...

پیوند من و علیرضا آنقدر ژرف و معنوی بود که نمی توانست تنها فتح یک بستر باشد. نه فریبی و نه فریبایی .. شکوه و عظمت آفرینش انسان از الست ، در ما شکوفا می شدو رشد می یافت. معیار های تنگ و جقیر واژه های الکن و بی بنیاد نمی توانند بیانمان کنند. آنقدر سست و بی زبانند که جامد بنظر می آیند. مثل تکه سنگی بی شکل و صخره ای خارا و نخراشیده .. « تجلی » هم آن معنویت را نمی رساند ، « انسانیت » ، « عشق » نیز جمود دارند. رابطه ی ما آمیزه ای است از بالندگی و شکوفائی و شکوه و معنویت ..

« مرد و زن ، بال در بال » ، « بال شکوفائی » ، شکوفندگی معنا .... »



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 23 Mar 2009 و ساعت |
 


نیمه های شب ، جای خالی او را در کنارم احساس کردم .. دست زدم ، نه او نیست .. متوجه شدم جایش گرم است ولی خودش نبود ... سرک کشیدم ..

طفلی برای اینکه مبادا مزاحم من بشود ، در اتاق بزرگ نظافت برای خودش خلوت کرده است ... و دارد می نویسد :


«... در سکوت نیم شبی ، تنها و غمزده و خاموش ، کف دستشوئی نشسته ام و بی آنکه خفتگان را بیدار کنم ، می نویسم.


چیزی مثل گره بزرگی روی حلقومم سنگینی می کند. می خواهد خفه ام کند . مثل بختک . مثل دیفتری . در قلبم با هر تپش اندوه مبهم و سردی به درون رگ هایم ، قطره قطره سرریز میشود. آشفته و مضطربم . تا سرحد فریاد بی تابم و ناشکیبا .

حس می کنم زشتم ، زنی زشت ، پیر و کج و معوجم . موجودی نازیبا ، ناخواستنی .

علیرضا می گوید که دیگر هوس مرا ندارد. مدام از دیگران ، گذشته اش که چگونه و به چه بهانه هائی رهایشان کرده ، صحبت می کند و من دلواپس می شوم که نکند منهم برایش مرده باشم. یک جنازه که برای اندکی محبت و توجه تکدی می کند و خودش را به او می مالد ، تا اینکه گوشه ی لبی ، دزدکی ، به او برساند!

نه ! من اینگونه نیستم ، من اهل تکدی و التماس و اخاذی محبت نیستم. من یک هیچم. یک بریده از دنیا . علیرضا این را خوب میداند. حقیقتی است که با خودش کشف کرده ام . شاید خیلی زود و نا بهنگام و شاید خیلی با شعله های بلند و سوزان هیمه ی ما سوخته باشد. به قول خودش شاید دنبال « بهانه » می گردد تا برود از کنار من ! اما به کجا برود ؟


او میداند که عاشقانه و بی چشمداشت می خواهمش و با رفتنش تمام گلهائی که در روح و جسمم شکوفا شده بود، پرپر شده و پایمال جفا می شود. رود هائی که جاریشان ساخته بود، از سرچسمه خشک می شوند. خلاقیتم افسرده میشود و می میرد.

میشوم دوباره همان ژنده پوش سرگردان ، که دیگر اینک فانوسش را هم از کف داده. اشک گرمی ندارد و آه سردی تا چراغی بیفروزد. آسمان سینه ام را ابر های پر از غبار و مسموم می پوشانند. دشمن غداردیرین ، حریف قمار بازیهای سراسر باخت من ، « سرنوشت »، از شادی ویران کردن دلم ، قهقهه سر می دهد ، شنیع و لرزاننده. دسته های کهنه ی ورق های مسخره اش را می آورد ، بر می زند. در حالیکه چشم در چشمانم دوخته و بر اشک هائی که درون قلبم می ریزم ، پوزخند می زند. منتظر دور بازی می نشیند تا لحظه ای که دلشکسته و درهم ریخته و منفعل ، روبرویش به سینه بخزم و پای بساط قمارش ، بنشینم. او ورق به ورق آس های تقلبی اش را رو کند و من که مجبورم به ادامه ی حیات خویش پی در پی بازنده شوم.

زیرا که متقلب نیستم و آس های نیرنگ در آستین ندارم. ساده ام و بی آزار و صادق. پس باید پایمال عفریت اندوه و نامردمی و جفا شوم. خواهم شد.

من به گیوتین سرنوشت گردن می نهم. همان گونه که روزی پروانه صفت ، رقص کنان در باد به همآغوش عشقم به معراج رفتم ، اینک نوبت به حضیض علطیدن من است . پس از آن شب مهتاب رویائی ، امشب شب محاق است. تنها به هبوط افتادن .


من دلشادم و خرسند از آن روح اثیری، از آن انرژی محبتی که در جهان جاریست و روزی من و معشوقم را به هم آشنا کرد. من از دست رفته را جان بخشید ، نیرو و شادی ام داد.، در عشق بیدریغ علیرضا ، غسل کردم و زنده شدم. اینک باور دارم به رستاخیز..

والاترین گوهر گیتی ، یعنی عشق را در بر و در قلب داشتم! پوستم زیر تابش خورشید وجودش از شادی و گرما یش رنگ می گرفت.. با دست هایم ، بدن گرم و تپنده اش را لمس می کردم ، از عشق لبریز می شدم . می بوسیدمش.. زن درونم ، همان فتانه ی عشوه گر هزار دستان دلفریب ، از نهانگاه سر بر می آورد. در پیشگاه بت یشمی رنگ ، بیشرمانه می رقصید و آواز می خواند. سالها بود که ازگوشه ی عزلت خویش پا بیرون نگذاشته بود. صدای مهربان علیرضا ، جذبه ی مغاطیس وجودش ، خون به خون ، به خود فراخواندش. او از هزاران دهلیز تو در تو ، پر از قراولان و دژخیمان گذشت ، به معبد رسید . عریان کرد خویش را . گفت آنچه میخواست . آنچه در روح پر تب و تابش در تلاطم بود و پشت سد سکوت ، سد صبوری و بی همزبانی اش متراکم شده بود. چقدر دوست داشته شد توسط معشوق ، چقدر نوازش شد ، چقدر خواسته و بوسیده شد... هرگز به کوچ کبوتر های کاغذی سیاه بال غم ها اعتنا نکرد ، با آنها وداعی نگفت .

آنها بال گشودند ، اسمان سینه اش از بال های سیاهشان تیره شد .. رفتند ، اما افسوس ، چه زود برگشتند . کبوتران جلد بودند نه مهاجر. به لانه ی ویرانه شان باز گشتند تا دوباره در گلویم توده شوند و به خفقانم بکشانند آه شوند و از سینه ام به سردی برآیند. اشک شوند و در نی نی چشمانم خانه کنند..

من اکنون به آغوش گرمش بیش از هر زمان نیازمندم ..

این تمنای تن زنی نیست .. نیاز سوزان روح پریشان من است به دانستن ایکه آیا علیرضای محبوب و دلنشین ، هیولائی سنگدل است ؟ مردی دمدمی مزاج است ؟ ...


چیرچیر رشته های پرده جلوی درب حمام گویای این است که کسی می آید. در دل آرزو می کنم که علیرضا باشد ، که هست .. »


علیرضا می گوید که خوابش نمی برده و می پرسد که چرا اینجا نشسته ام . خوشحال میشوم که نگران غیبتم شده . به دلم امید باز می گردد. با او به اتاق می روم تا برایش بخوانم آنچه را نوشته ام ...



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 23 Mar 2009 و ساعت |
 


تلنگری زده شد... مثل خوابزده ها سراسیمه بیدار شدم ... به خودم که آمدم ، خنده ام گرفت :

« هه هه هه ! »

دیدم شوخی شوخی تبدیل کرده ام خودم را ، این آزاد تجرد خواه را ، به ... ، به این ، بهتر است بگویم ، دیدم آهسته آهسته شده ام یابوی گاری بارکش ، آشپز ، ماشین ظرفشوئی ، ( عملا همان لقبی که هنگامه ، بقول خودش ، دوازده سال تمام ، بخودش داده بود : « ماشین بشور و بپز » )... علاوه بر آن حس کردم ، شده ام ماشین کس کنی ! غلام حلقه بگوش خانه زاد دست به سینه ،... نه فیلمی را که می خواهم می بینم ، نه وقت دارم برای خواندن کتابی که دلم برای خواندنش لک زده است ، و نه فرصت قرار با کسانی که دوست دارم ... شده ام کسی که وقتی میخواهم با خودم خلوت کنم ، باید از خودم قبلا وقت بگیرم ...

« هه هه هه .. »


بر گشتم بخودم گفتم :

« پیرمرد ! بسه ! خجالت بکش ! تجربه و آزمایش هایت را هم که کرده ای ... »

دیدم مرد خوبی هستم ، همان پیرمرد تخم گذار ، وقتی دردم بگیرد ، دیگر تخم نمی گذارم ، همان باغبانی هستم که گاهی میخواهد در باغش را ببندد و برود بنشیند یک جائی استراحت کند ، شنونده ی خوبی هستم که دیگر نمی خواهد به سی دی گیر کرده ی قصه تکراری غصه ها ، گوش کند و با عصبانیت دستگاهش را خاموش می کند ، نفرین می کنم به خودم ، شلوارم را بالا می کشم ، درب باغم را محکم به هم می کوبم و بی هدف می زنم بیرون ..


میخواهم برای خودم ول بچرخم ..

بدون هیچ احساس بد یا خوبی ..

می خواهم نفس بکشم در هوای ازاد..

می خواهم پر بکشم ، پرواز بکنم در میان ابر ها و بروم با باد ...


پس نوشت :

رفتنم فقط دو ساعت طول کشید ..

هنگامه می گوید :

« دفعه ی اول که فرار کردی ، دو سه روز طول کشید ، دفعه ی دوم یکروز .. و امروز ... ، هاه .. هاه .. ها.. »



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 22 Mar 2009 و ساعت |
 

خوابم نمی برد... مثل گنجشک ها باز کله ی سحری زده به سرم ، بیدار شده ام و دارم دنبال خودم میگردم ...

معمولا این حالت زمانی به من دست میدهد که متوجه بشوم باز از خودم دور افتاده ام ... بد جوری دلم برای خودم تنگ شده است ... دیگر باید به دیدن خودم بروم تا  دیداری تازه کنم...


حالت گربه ای را پیدا می کرده ام که تله افتاده باشد ..

میخزم در تنهائی خود و تحمل هیچ کس و هیچ چیز را ندارم ...

حتی نمی توانم نقش و رل بازی کنم ... 

عصبی مزاج و تند خو میشوم ...

به هنگامه گفتم :

" حالت آدم های میگرنی ای را پیدا کرده ام که حالا یکی برایش آهنگ بلندی را دم گوشش پخش کند ..."


هنگامه هنوز خواب است . نیمه خواب و بیدار ، غلطی می زند و می پرسد چه می نویسم ؟

می گویم :

« از همان کس و شعر های همیشگیم ! »

طاقت نمی پآورد ، بیدار میشود ، می آید بالای سرم و خواب آلود میخواند این هائی را که نوشته ام ... 

 می نویسم :

" ... یاد قصه ی پیرمرده و مرغش ..."

و یاد قصه ی پیرمرده و مرغش در ذهنم تداعی میشود ....

 

"....

یکی بود یکی نبود

 

پیرمردی بود که از مال دنیا هیچی نداشت...

 

یک روز مرغی آمد سراغش و گفت :

« پیر مرد! تو پیری و تنها! ... منهم تنها هستم! ...هیچکس را ندارم ... میخواهی بیائی با هم باشیم و ببینیم چه میشه؟»...

این را مرغ گفت و ... یک تخم گذاشت و گفت :

« پدر جان ! این را ببر و بفروش و با پولش یک چیزی بخر و بیار خونه تا با هم بخوریم !» ...  

پیر مرد هنوزی گیج و مات که جواب بدهد ... زیر لب « باشه! » ای  گفت و قبول کرد ... تخم را برداشت و برد بازار .. آنرا به یک بقال فروخت و با پولش یک تکه نان خرید و آورد خانه ...

 

سفره را پهن کرد وبه مرغ گفت :

« بیا با هم بخوریم ! ».

مرغ بلند شد و آمد نشست پهلوی پیرمرد و گفت :

« تو به من جا و مکان دادی ... نان را هم خودت بخور .. واگر چیزی ماند بریز جلوم من میخورم ! »...

پیر مرد از مرغ تشکر کرد .. چند لقمه از نان را کند و ریز ریز کرد و گذاشت جلوی مرغ .. مقداری هم خودش خورد و بقیه رو گذاشت کنار که باهم بخورند ... بعد هم چراغ را خاموش کردند و خوابیدند..

صبح روز بعد پیر مرد با صدای قدقد مرغ بلند شد و دید که ...... ( بقیه قصه را اگر خواستید اینجا کلیک کنید و بخوانید !! )...

 

و باز دوباره آن احساس لعنتی به سراغم آمده است . فکر می کنم:

".. باز باید بزنم و بریزم و بپاشم همه چیز را .. ".. 

یا شاید باید آروم دمم را بگیرم زیرم و توی تنهائی خودم بخزم تا آزارم کسی را نرنجاند ...

یک عقب نشینی و رفتن دوباره توی خلوت و عزلت .. رجعت به غار ...

هنگامه می گوید  : 

" غار بو دار .. "!..


هنگامه رخصت داد و می گوید :

« باشه ! برو غار نشینی کن ! »

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 11 Mar 2009 و ساعت |
 

نمیدانم چه چیزی هنگامه را ترغیب می کند که درباره ی گذشته اش بنویسد .. یک جور بازنگری ، جمعبندی ولی بهر صورت چیزی مثل یک زندگینامه ی شخصی ، آنهم از نقطه ی صفر وجودش ، از زمان بدو بوجود آمدنش ، از آغاز ...


می نویسد در باره ی خودش و محیطش ... هر وقت به نقطه ی « اوجی » میرسد ، ایست می کند ، ساعت ها و گاهی روزها بفکر فرو میرود و منتظر مرحله ی بعدی ای میشود تا بقول خودش زمان «مود نوشتن » ش برسد .


در مطلبی که امروز نوشت ، به چه زیبائی تصویری روشن و شاعرانه از جو واقعی و حقیقت تلخ حاکم بر محیط راستینی که بر جامعه ی کوچک ،خانواده و بزرگ ، اجتماع ، کنونی ما حاکم است ، بدست داد. طوری که بی اختیار از او خواهش کردم این قسمت متن نوشته اش را برای باز نویسی در اختیار من بگذارد :

« ... روزی صبرم به آخر رسید ، خروج کردم !.. مدرسه هم مرا راضی نمی کرد ، از محیط خفقان آورش تهوع به من دست میداد. همه زاهد نمایان دین فروش ، هرزه ی آدم فروش ، قطاع الطریق های ریا کار بودند . همه دروغ می گفتند : کتابهای درسی ، معلمان ، اولیای مدرسه ، تلویزیون ، روزنامه ها ، کتابهای متفرقه ، اخبار ، پدر مادرها ، گربه ها ، ماشین ها ، بقالهای محل ، مرده های توی قبر ، فامیل و آشنایان ، دشمنان ، ستاره ها ، ماه تابان ، خورشید ، خدا ، قران ، دین ، ایدئولوژی ، چشم ها ، گوش ها ، زبانها ، لبخند ها ، اشکها ، پسر های عاشق توی کوچه ، صدای بمب ها و موشک ها ، جنگ ها و صلح ها ... به هرکس اعتماد کرده بودم ، تکیه کرده بودم ، خائن از کار در آمده بود ، مرا به منفعت خودش فروخته بود ، به حقیر ترین منافعش ... »

وسط نوشت :

اصل این نوشته ی هنگامه خانم را در  صفحه ی داستانی  " گل سرخی که در شوره زار روئید " (کلیک کنید !)  می توانید دنبال کنید...  

 

درد هنگامه  تکرار درد خیلی از کسانی است که از راه دور و نزدیک ، با آنها سر و کار دارم ...

درد او را درک می کنم و می فهمم که چه فاز سختی را این زن دارد می گذراند ، خود منهم با خودم ، این معامله را در گذشته با تمام سختی و دشواریش ، طی کرده ام ، شاید برای همین هم با او همدردی دارم .. همدردی ! نه ترحم !...

.....

وسط بازنویسی نوشته ی « خاطرات هنگامه » در صفحه ی « گل سرخی که در شوره زار  روئید » بودم که تلفن زنگ زد..

آزاده بود. می گفت که در ورزش است و یاد من کرده و دلش برایم تنگ شده است و میخواست که پهلوی هم باشیم.. وقتی متوجه شد که مشغولم و غیره ... بهانه آورد که میخواهد عکس هایش را در کامپیوتر پیاده کند و نیاز به کمک من دارد ...

حدس زدم که او هم ماه گرفته شده است .. و وقتی متوجه شد که فعلا سرم توی برنامه ی هنگامه گیر است ، قرار گذاشت که :

« باشه ! پس هر موقع سرت خلوت شد و وقتت آزاد شد و وقت پیدا کردی ، با من تماس بگیر ! »


صحبت با او ، مرا به این فکر انداخت که واقعا چرا از ته دل نمی خواستم خودم هم به سراغش بروم و بخاطر همین ، قضیه را در ذهنم جوری بافتم که این حس « در معرض خطر بودن » به من دست بدهد ...


حالا توی قطار نشسته ام ... دارم میروم سر قرار با یار ... ولی باید این بحث را با خودم باز کنم که چقدر مسئله ی اعتماد و یا احترام به هنگامه و غریبه روی یا نروی و تقسیم جایگاه دوستی ها و رعایت حق تقدم ها در بر قرار کردن یا نکردن ارتباط دوستی و جنسی و ... بالاجبار یا دلبخواه أست و یا از روی روی در بایستی و خود را ملزم و پایبند دانستن و غیره و غیره ...

میبینم اولا در این گونه موارد مسئله فقط بر میگردد به حق شخصی هر کسی در لحظه ی تصمیم در ارتباط با ترجیح و انتخاب.. اینکه من در بین این یا آن رابطه کدام را بر می گزینم ( یا طرفم بر می گزیند ) به معنی بهتر یا بد تر بودن شخص و شخصیت این و یا آن طرف نیست ، بلکه در لحظه ی تصمیم ، شاید به دلیلی به این ارتباط اهمیت بیشتری قائلم تا آن ارتباط ، و بدین ترتیب یک رابطه در این لحظه ، اصلی تر و دیگری کناری میشود.. بدون اینکه نه شخص و نه شخصیتی را زیر علامت سئوال بکشانم ... وقتی آزاده هوس مرا کرده است و من هم هوس اورا ، هیچ دلیلی نمی بینم که بهم نزدیک نشویم .. ولی رابطه ای که فعلا با هنگامه ، در این لحظه دارم ، نه از نوع ترمزی است و نه جائی تابلوی ممنوعه سوار کرده ایم.. بلکه احساس من است که به رابطه ام با هنگامه آنقدر اهمیت میدهم که آزاده عملا می رود به آن عقب ها .. ته صف...

هنگامه هم وقتی نوشته ام را خواند ، نظرش را گفت و تاکید کرد که حتما بیاورم . او می گوید :

« باعث خوشحالی من است که در میان ده ها انتخاب تو ، من اولین انتخاب آزادانه ی تو باشم »

خندیدم ، یک بوسه دادمش ، در آغوش فشردمش و گفتم :

« بخاطر همین هم نوبت ، نوبت توست ! »



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 10 Mar 2009 و ساعت |
 


در میان آن کسانی که فرصت این را بدست آورده بودند که برای مدت زمانی با « سلطان » به طریقی دمخور باشند ، بودند کسانی که قدر او را می دانستند و حالشان را می بردند ، بعضی هم بودند که نمیدانستند ، صاحب چه چیزی شده اند ! اگر چه در کل ، سلطان ، موجودیت خودش را دارد و هیچ کس نمیتواند تصاحبش کند .


اینکه چه بود و چه کرد و چه می کند ، داستانی است طولانی و دراز ... قصه اینکه سلطان چگونه به مقام سلطنت رسیده است خود قصه ایست پر از ماجرا و هیجان و خاطره ، که از یک طرف خودم حوصله ی بیان آنرا ندارم ویا بهتر است بگویم اصلا نمی خواهم بگویم از طرف دیگر مثل همه ی سلاطین کلا ، کم حافظه است و فراموشکار...


خلاصه فقط می گویم که دورانی بود که وجودش قسمتی از شخصیت خود فردی من بود ، آنروزها اسمش را گذاشته بودم « رضا » ... او با ترکیبی از بقیه من هایم ، « علی » ، «علیرضا » را کامل می کرد . که او هم خودش ، قصه ی رشد خودش را داشت ، « رضا کوچلو » ، « آقا رضا » ، « رضا خان غدار » تا « حاج آقا رضای ملا مکتبی » ... از این فاز هایش هم که گذشت ، مدتها شده بود فقط « حاجی » (!) ، این اواخر « رئیس جمهور » و تازگی ها « سلطان » ،

« آنهم چه سلطانی ! ، قربونش برم ! »

هنگامه می گفت . سلطانی توانا و پر از جبروت ، بقول هنگامه :

« سلطان صاحبقران و قبله ی عالم ، که به منار جنبان میگوید برو کنار ، بگیر و بخواب که ما بیداریم ! »


خودم می گویم :

« جزوی از وجود من است ، همچون انگشت دست و یا پا ، بینی و یا گوش و زبانم ... ماری است به مانند « مار کبری » ، رونده و خزنده ..

حیوانی ست وحشی ، شیری است ، پلنگی پر قدرت و درنده ،

اژدری است قاره پیما و کوبنده ،

در میان جنگل انبوه و غار های میان ساق جوینده ای یابنده ..

چاه کنی آب درآورنده ..

کیرس توف کولمبی قلمبیده ، کاشف سرزمین های نا دیده و ناشناخته ...»

و اگر حقیقتش را بگویم ، نگذاشته ام بگیرد افسارم را ، اما چه کنم که گرفتارست به دست ایشان ریش بند ه ...»

« هه هه هه ! »

هنگامه است که آمده بالای سرم میمالدم و می زند قهقهه ای از خنده ، 

و میزند بوسه ای بر پس گردن و کله ی بنده !

می گوید :

« بنویس ! عجب سلطانیست این ، دیکتاتور و یک دنده »

و ادامه میدهد :

« که بعد از رسیدن به گل سرخ من ، خیس از عرق ، می افتد ، ولو می شود ، می زند نفس نفس ، مثل یک قهرمان 1000 متر دونده ی برنده ! »

میخندم ...

می گویم به خودم :

« هر کسی راضی بوده از او ، خوش به حالش ، و هر که بد کرده است به او ، بد به حالش ...

یادش بخیر ، زری عزیزم ، یکی از آن هائی بود که فرصت طلائی را از دست داد .. که بیاد خاطره اش این را نوشتم :


یک شب زندگیم را به تو من بخشیدم

قدر آنرا تو ندانستی و رفتی زبرم ، دلبر من


حال ما پرسی که : « دیشب چه گذشت؟ »

چه گذشت بی تو عزیز دل من


این ستون را که دراز است و کلفت تر شده بود

بگرفتم و بکردم خود من را خود من !....




 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 5 Mar 2009 و ساعت |
 

همان گونه که نوزادگان جهان بیرون را دهانی ( اورال ) کشف می کنند ، هنگامه هم دارد مرا از راه دهانش کاووش می کند ..

می گوید :

« از این طریق ، تو را با تمام حواسم ، بیشتر احساس می کنم : با چشمم می بینمت ، می بویمت ، لمست می کنم ، مزه مزه می کنمت و وقتی در دهانم منقبض میشوی و بزرگ میشوی چه خوب می توانم درجه ی رشد و انقباضت را بیشتر حس کنم و تمام پیچ وتاب ها بدن و پرش های عضلاتت و بالا رفتن سرعت نفس نفس زدنهایت را بفهم و چقدر کیف می کنم که می بینم چه کیفی از من داری می بری


بهتر از این من چه می توانم بگویم ؟



+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 1 Mar 2009 و ساعت |

 

صیاد صید شده

هنگامه دستنوشته هایش را همیشه برایم می خواند . در متن نوشته های او در مورد خودم متوجه شدم که احتمالا هر زمانی که او دست به قلم برده است و یا خواسته است چیزی در مورد من بنویسد لحظاتی را ترسیم می کند که درست در آن موقع یا در خوابم یا در یک حالت همانند آن شیر شکم سیر ی که چهار تاق زیر آفتاب داغ آخر تابستان در حال اجرای کنسرت خور و پفی ای ، نیمه بیهوش افتاده ام کنارش …


احساس او را در نوشته هایش درک می کنم ..

گاهی آن زن شکارچی قهار پلنگینه پوش سینه جلو داده ی نیزه بدستی است که یک پایش را روی کمر شیر رامی گذاشته است و گاهی آن زن عنکبوتی که با تمانینه ی تمام ، با آن چشم های سیاه و تیزش به طعمه ی در دام تارهای پیله ای تنیده گرفتار اسیرش می نگرد و کیف می کند …


وقتی این را برای هنگامه می خوانم قهقهه سر میدهد و می گوید :

« راست می گوئی ها ! وقتی به هم میرسیم دو حالت بیشتر نداریم یا داریم کاری با هم می کنیم یا داریم در باره ی کار هائی که با هم کرده ایم می نویسیم  … »


از صدای تقه های فشار بر روی دکمه های حروف کیبورد کامپیوترم ، عصبی شده است .. غلتی می زند و خواب آلود می پرسد :

« علیرضا جون ! بسه دیگه ! بابا !  پس کی تمومش می کنی تا بیائی پهلوی من ، توی بغلم بخوابی  جیییییییگر طلا ! »


+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 25 Feb 2009 و ساعت |
 


برای هنگامه هم ، رابطه ی جسمی و جنسی فقط به یک پا را در هوا مثل هفت باز گذاشتن و چپاندن لای آن و چند بار تالاپ تولوپ کردن و رفتن و آمدن خلاصه نمی شود ...


او هم آنقدر هنر در چنته اش دارد که می توانیم سی ساعت در بیست و چهار ساعت روز ، بی آنکه کم بیاوریم ، بی وقفه ، با هم ور برویم و تازه بعد از آنهم مثل کبوتر های عاشق برای خودمان جیک جیک کنان دور همدیگر بچرخیم و بال به بال هم بمالیم و نوک به نوک هم بزنیم ...


با هنگامه خیلی پیش رفته ایم . با کار هائی که می کنیم و توانائی هائی که به خرج میدهیم ، بی شک ، احتمالا ، لایق کسب و تصاحب مقام ممتازی در کلیه ی رشته ها و سبک های مختلف انواع "بازی های بسترانه ای" هستیم .


برای ما دیگر همه چیز و همه جا و همه جور ، عالی است ، زیر و رو ، بالا و پائین ، عقب و جلو ، همه اش پر از هیجان و شور و لطف است و هر بار ، هر کاری که می کنیم جذابیت خاص خودش را برایمان دارد ...


بخاطر حفظ حرمت ها و رعایت ممنوعیت های سنتی در رابطه های دختر و پسری ( حتی از نوع سالمش هم ) جامعه ی بسته ی ما ، خیلی از پسر ها و به همان نسبت نیز دختر ها ، یعنی مرد و زنهای آتی و والدین ها ی آینده ، بصورت کاملا طبیعی ، با معصومیت و پاکی کودکانه خودشان ، معمولا بطور بازیگوشانه از طریق همبازی های همجنس خودشان ، و غالبا هم همسن و سالهایشان ، از طریق با هم ور رفتن ، لا پائی به کشف خود و جسمشان می رسند .


همجنسبازی پنهان در جامعه های تابو دار ، نظیر ما ، لازمه ی اجباری چنین سیستم های مخفی کار و لاپوشان است .


عدم داشتن تجربه ، ناشیانه برخورد شدن به این مسئله ، کمبود اطلاعات و آموزش لازم در زمینه ی روشنگری در مسائل و موضوعات ابتدائی و اولیه پایه ای روابط جنسیتی ، معمولا حتی با برانگیزش خشم و خشنونت و بی مسئولانه برخورد کردن والدین و " بزرگتران"  به این طبیعی ترین پرسش ها و سوالات  کنجکاوانه ی ذهن بی آلایش کودکان ، تابو ها ابدی غلط را برای همیشه در روح و روان و وجدان ی را اطفال ایجاد می کند که بعد ها در بزرگی دامن یک نسل و همینطور نسل های بعدی را می گیرد ...

کاری که همه در پنهان کرده و می کنند ،ولی  در ظاهر هیچ کس نه می کند و نه کرده است ، هیچگاه ، هیچکس .. ، واه .. واه ..    


از خودم می پرسم :

« پس فقط آن کسانی که من با آنها در رابطه ای بوده ام و با هم کاری را کرده ام ، چرا اقرار نمی کند که ...»

این دو چهرگی ،نقاب ، دروغگوئی ، پنهان کاری ، ریا و حاشا چه بلا ها که بر سر نسل ما و بقیه نیاورده است و نمی آورد ...


یکی از آنها مثلا مطرح کردن رابطه ی جنسی عادی معروف به سکس آنال ، از در عقب وارد شدن ، از پشت کردن ، چپق کشی و رفتن در چاه ویل است ...


چاه بی ته ، دری کاملا بسته ، کمی پائین تر از دره ی گل سرخ ...

متاسفانه خیلی ها نه میشناسندش و نه با آن می توانند کنار بیایند ...

دور آن را معمولا ماهیچه های حلقوی قوی ای با رنگ هائی از قهوه ای روشن تا سرخابی تیره ، که عین تاج گلی مغرنص می ماند  ، محافظت می کنند . مرکزی نبضدار و عمیق دارد .. جایش تقریبا دو ، سه ، چهار ، پنج انگشت زیر غار گل سرخ گوشتخوار است و عمق آن بینهایت...


اقرار می کنم که خود من اولا به خاطر سالها عزلت گزینی و کنار کشی از رابطه و سخت تر از آن ،  بدلیل روزه ی زن گرفتن ، و بعد از آن هم  از سر تنبلی و راحت طلبی و نیز بخاطر نداشتن حوصله  و بی جهت چک و چانه زدن و من بمیرم ، تو بمیری ، از خیر آن می گذشتم ...

 و به همین جهت هم ، حقیقتش را بگویم ، اصلا از یاد برده بودمش و بعبارتی دیگر ، بگونه ای یک جور ترک آن عادت ها را کرده بودم و چون خودم هم به سمت و سویش چندان گرایشی نداشتم ، بسراغش هم نمیرفتم ... تا اینکه هنگامه یاد آوری کرد که « کفران نعمت » کرده بودم و تصمیم گرفتیم به آنجا ها هم برویم ، ببینیم چه خبر است ...


قبل از هر چیز برای شروع به کار ، باید ترس و وحشت و خجالت آن ریخته شود .. و از بد نامی و تابویش نهراسیم ...


پیشنهاد من رعایت نظافت و لایروبی ، یک جور گرد گیری ، از هرچه لجن و گل ولای و ته مانده های کثافت است که باید واقعا پاک و منزه شود تا به هردو احساس خوبی دست بدهد و بتوانند از اتفاقات و برخورد های ناگوار و انزجار برانگیز در امان بمانیم .. شاید یک روده شوئی ساده ، که هم برای بدن مفید است و هم خیال آدم را از هر جهت راحت تر می کند ...


برای استفاده از یک خیابان تنگ یک طرفه و تبدیل کردن آن به جاده ای باز و دو طرفه باید زحمت کشید و عرق ریخت و رویش کار کرد .. اینجا هم همینطور است :

 « میخواهیم از یک گل بنفشه شکننده و حساس ، یک چیز جدیدی بسازیم که حداقلش کمی از گل سرخ گوشتخوار وحشی صد برگ کم نیاورد ..» ..

 پس باید قبل از هر چیز وقت بگذارم و صبور و صبوری پیشه کنم ..


من بعنوان مرد ، باید آنقدر تحمل به خرج بدهم تا که همبسترم با اعتماد به مردش بتواند قبل از هر چیز آرام آرام خودش را به اختیار دست های من بسپارد ... و من هم متقابلا باید آنقدر با ظرافت و ملایمت و ملاطفت روی او کار کنم ، تا او خودش میلش بکشد .. و در حقیقت گل بنفشه ی خودش را عرضه کند برای چیدن ...


بنظر من این زحمت و صبوری و پشتکاری ارزش آن را دارد و باور کنید مزه ی لذت نتیجه اش خیلی بیشتر از اینها ارزش دارد ...


متاسفانه ، در فرهنگ ما بر خلاف خیلی از فرهنگ ها ، این تابوی دروغ آنقدر رخنه کرده است که نمیدانم قسمش را باور کنم و یا دم خروسش را قبول کنم ...

در رابطه هایم خانمهائی بودند که اصلا حتی نمی توانستند اسمش را ببرند ، چه برسد به آن که بگذارند اصلا به آن طرف بروم .. اگر هم اتفاقا اشاره هائی می کردم ، خودشان را سفت می کردند و می بستند ، و خلاصه یک جوری شاید همان نیمه های « عیش » را هم در میانه های « نوش » ،  به آدم کوفت می کردند ...


بر عکس آن ها بودند کسانی نیزکه نه تنها خودشان پیش قدم هم میشدند و حتی یکی، وقتی که عقب نشینی مرا دید ، حتی مسخره ام کرد که :

« مگر میشود ، تو هم مردی ؟ »


یکی دیگر هم بود که از آن ادا و اطوار های شتری در آورد و بعد از کلی عشوه و غمزه و .. آخ و پیف و پاف وقتی میل ولی همزمان تردید و دودلی مرا دید و متوجه انصراف من شد ، خودش بازی را به دست گرفت و با تعجب پرسید :

« مگر میشه مرد ایرانی از پشت نکند ؟ »


خیلی بودند که نقش بازی کمی کردند و بعد هم میدادند ...

برای من این هم زیبائی و لذت خاص خودش را دارد ...


حالا با هنگامه قضیه به این ترتیب است که اگر چه ظاهرا نداده بوده است اما حالا بعد از بار ها تجربه خودش مثل شیر می طلبد و حتی معتقد است که :

« چه حیف که خیلی ها نمیدانند چه کیفی را از دست داده اند ! »

خودش خوشش آمده و من هم از خدا خواسته حاضرم روزی ده بار هم شده به زیارت آن « قصر سرد بنفشه » بروم ، بندگی درگاه کرده و به هر دویمان حالی بدهم ...


برخلاف نام قصر سرد ، که بر رویش گذاشته ام ، درونش داغ داغ داغ است ... واقعا چیز آدم توی آن ، مثل کباب روی منقل ، « جیز جیز کنان ، بریان میشود !» ..


هنگامه از « فشار درد مطبوع » حرف می زند و خانم فلان « از لذت احساس کردن تمامی وجود سلطان در قعر وجودش » می گفت ... من خودم نمیدانم ، ولی از یک اهل فن آلمانی ، آقای "پیلگرام " ، میدانم که گفته است : « بعد از اولین دادنش ، تازه فهمیده است ، چه چیزی در کجایش داشته و تا بحال از آن غافل بوده است ! »...

راستش این است که خودم نمیتوانم به تنهائی کاری بکنم ، اما دست هنگامه را باز گذاشته ام که اگر خواست کاری بکند با من ، بکند ! ... در اولین تلاش آزمایش گونه اش ، متاسفانه ، ناخنش خیلی بلند بود و کمی اذیتم کرد .. فعلا ترس من از ناخنش بیشتر است تا از مچ و آرنجش ....


+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 23 Feb 2009 و ساعت |
 



چند شب زیبا و رویائی و بیاد ماندنی را تجربه می کنیم...

روش منحصر بفردی را در مغازله و عشقبازی ابداع کرده ایم. که لذت فوق العاده اش ، جان و قلب ، هستی و روح و جسممان را به هم پیوند بسیاری داده است. تلفیقی است از تمام روش های همبستری گذشته و ابداعات جدیدی در حرکت و چرخش و لمس ، پیچیده ، هوش ربا و توانفرسا ، زندگی بخش ، لطیف و در عین حال عاشقانه .


با بوسه و لمس زبانی و دهانی آغاز میشود. علیرضا و من ، از هر نقطه ی بدن دیگری که در این چرخش ها و پیچ و تاب ها به هم نزدیک می شود، بوسه می چینیم . بر روی تن هم میچرخیم . گاهی دست ها و پا ها ، میان زانوان بین دو ران یکدیگر را و گاه پشت و گردن و سینه ها را..


بدن علیرضا روی تن من موج می خورد. دست هایمان را در هم گره می زنیم. بازوانمان در میان ساق و ساعد یکدیگر قفل میشوند. من پا هایم را از هم میگشایم. علیرضا سینه و صورت و بدنش را به تمامی به سر و شکم ران ها و کوه و دره و دخمه و روزنه و غار و گل و گلبرگ های من می ساید … فرود می آید و باز پرواز می کند .. اوج میگیرد ، مثل هواپیما از روی باند فرودگاه...


او مرا در بستر می چرخاند ، به پهلو و پشت و هر طرف که بخواهد … گاهی می بوسد ، گاهی گازم می گیرد . درد مطبوعی است.


با آن دو دندان نوک تیز پیشینش ، پوست مرا می فشارد ، دندان دندانم می کند . مثل شیر نر به نیشم می کشد گردن و بازو و پشتم را . مانع اش نمی شوم . خوشم می آید از آن درد. به فغان می آیم گاهی از سوزش ملایمش .. حس دریده شدن یک آهو زیر دندان یک ببر ...


دست هایم را از زیر بغل تا نوک انگشتانم بوسه فرش می کند او .


هر دو احساس اختاپوسی را پیدا می کنیم که ده ها بازوی بادکشدار نرم و انعطاف پذیر داریم و به بدن یکدیگر با تمام وجود چسبیده ایم و می میکیم و روح مان را سیراب می کنیم .


تبدیل میشویم به پدیده ای یکپارچه . پیکری یگانه . که هر دم تغییر شکل ، اندازه و ابعاد میدهد. هیچ مرز و خطی قابل تشخیص و انفکاک نیست. من و او ، سر تا پا آتش و التهابیم و عطش.


مردی او آنقدر بزرگ وطویل و سخت میشود ، که به پای سومش بدل میشود.


بی امان در من فرو میرود و بیرون می آید. غنچه ی گل سرخ ، گلابش را بر سر و روی سلطان می پاشد. غسل تعمیدش میدهد در آن چشمه ی زلال عشق.


معشوقم پاهای مرا به هر سو که میخواهد می چرخاند و مردیش را از هر زاویه ای ، که میلش بکشد ، به دهانه ی گل سرخ واقعا وحشی شده ی من می لغزاند و بیرون می کشد .. و آه جگر عطشان مرا صد چندان می کند. در عین حال که می بارم ، چون ابر نو بهاری بر روی بستر ، تشنه ام و میطلبم و میسوزم...


قواعد همبستری مکانیکی ، « هن هن و جلو عقب ، جلو عقب » ، را در هم می شکنیم .


او با موج موج بدنش تا انتهای آلت مردیش و تا انتهای عمق عمیق حفره ی زنانه ی من فرو می رود ، غوص می کند. دیشب حتی از غلغل آب درونم بصورتم پاشید. قطرات آب نیم گروم دلانگیزی بود. من در حس ریزشی که از من به او دست میدهد ، خود نیز سهیم میشوم و بر خود نیز می بارم.


دلم میخواهد پوست بدنم را ، با تمام سوزش لمسائی اش ، پشت و رو به تن او و همه ی زوایای بدنش چون لباسی بپوشانم و با تمامی سطح پوستم احساسش کنم . دلم می خواهد لمسش کنم ، آن دشت فلات صیقلی و شبرنگ بدنش را ، که در نور های ناپیدای شب برق می زند. دلم می خواهد بوی دلانگیز آغوشش را با نفسم به درون تک تک سلول های ریه ام بکشم.


در شگفتم که چطور بستر مان هنوز نشکسته از فرط تکان های پر قدرتی که بدن های عاشق ما به آن وارد می آورد و ضربه های پی در پی عشقبازی دیوانه وارمان .


گاهی دست هایم روی زمین می گذارم و همچنان که با شکم روی لبه ی تخت هستم پاهایم را تا حد امکان باز می کنم و او را به خود می خوانم.. هر کدام از روزنه ها را که او انتخاب کند برایم لذت بخش و خواستنی است . در این حالت تمام عضلات و سلسله اعصابم به سوی روزنه های درگیر در فرایند همبستری من معطوف میشوند. روحم از آن روزنه ها به روح همآغوشم اتصال می یابند. با همه ی وجودم میخواهم تسلیم هوس و لذت شویم. میخواهم طعمه اش باشم . میخواهم از هم بدراند مرا . ببلعدم.. چنگ بزند و از هم بشکافد کالبدم را.. میخواهم کاری کنم تا تمام حس فحلش را در من خالی کند. بریزد. بپاشد...


از حال من دیوانه میشود .. شور و ولوله بر پا می کند ، از خود بیخود میشود .. بدنش قوس می کشد. و می آید . می آید او با آه و فغان خفته ی کوتاهش . می لرزد دست و پاهایش . بی اختیار میشود . زانوهایش ناتوان میشوند و می آید او و به وجد می آیم از آمدنش از حرکات سریع سر و گردنش و ولو شدنش روی تن من .. از عرق خیس خیس .. چونان کسی که همین دم از دریا برون زده است. بوی شوری دریا و لذت تراوش آزادانه ی قطرات عرق از تمام مسامات پوست بدنش. ریزش دوباره .. نفس نفس زنان با انرژی به انتها رسیده و رمق کشیده ..


طوفان فرو می کشد خودش را .. و عشق آنگاه از افق خالی مانده قد می افرازد. نوبت گفتگوی شبانه است. با صدائی در گلو شکسته ، نجوا و زمزمه از هر بابی و موضوعی .. یکدیگر را نوازش دادن . بازگوئی دوباره ی لحظات اوج لذت همآغوشی ، وصف عیش ساعات سپری شده . پیوند بستن دوباره روح شیفته و عاشقمان به هم پس از آتش بس نبرد تن های نیازمند و سیری ناپذیرمان ..

ساعت ها مغازله و نجوا . آهسته به هم مالیده شدن . در آغوش هم ، به هم خزیده شدن. نوازش و نوازش .. تاسرانجام در ژرفای شیرین رویا ی لطیفی به آرامی سر خوردن و به خوابی جانبخش و خستگی سوز در غلطیدن ..


آه چه خوشبختم .. شب هائی بس خیال انگیز و لبریز از عشق.. در کنار علیرضای عزیزم نیک بخت ترین زن جهانم .. سعادتمند ترین مادینه ی کائنات!

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 20 Feb 2009 و ساعت |
 (۱)

 

بعضي از دوستاني که  توانستند  "کتاب بسترانه ها "  ی ما را بلاخره بخوانند  شروع کرده اند به نظر دادن ...

متشکر از همه شان ...

اولین چیزی که نظرم را خیلی جلب کرد این بود که  تقریبا همه ی  نظر دهندگان ،  به نوشته ی ما خیلی  جدی و ر وک و  پوست کنده  برخورد کرده اند ...

همه ی  زن ها ، تقریبا بلا استثنا ، خودشان را با "هنگامه " همسو دانسته و بر نوشته های او مهر تاکید و تائید می زنند ...

در باره ی " علیرضا "  اما ، همان  ها  بلافاصله ، با محتاطانه ترین کلمات و  ظرافت پر از وسواسی  ، با موضع گیری طرد کننده و منفی ای برخورد کرده اند ...

حتی  خانمی با قسم و آیه از  خود " خانم باتمانقلیچ " خواسته  که نوشته هايش را از کنار نوشته هاي " زباله ي و آشغال  (این مرد)" جدا کند  ...

چه زيبا برايمان روشن شد که زنها متاسفانه در مورد درک  "مسائل و  مشکلات " ما مردها دچار پيش قضاوتي هستند ! 

البته طيف عکس العمل اطرافيان ما ، نسبت به رابطه مان ، بينهايت جالب است و قابل تامل !.. و واقعا بازتاب نظر اينان  خودش کلي مواد خام براي ادامه ي اين بحث مطرح شده از طرف ما داده است ... 

ولي يک نکته را بايد  حتما حتما  اشاره کنيم و آن اينکه اين نوشته ي مارا لطفا فقط و فقط به عنوان يک  " کتاب قصه " و  " يک روايت " بپذيريد .. 

قصه اي که  شيوه ي بياني اش ،  " تبادل روز نوشته ها " ي شخصي دو شخصيت اصلي  داستانش  است  با اين محتوي که  : قدم به قدم  " آن زن " و " اين مرد " ( با نامهاي منتخب و مشابه  با نام هاي خود مان ، يعني  " هنگامه و عليرضا" )  چگونه به هم مي رسند ، و در تضاد و تصادم و تناقض و توافق و تعادل و تعالی ... ، هر کس در خودش و با خودش و با ديگري ،  هر کدام چه نقشي بازي مي کنند ..

هر لحظه  يک لحظه است که حتي خود ماهم نميدانستيم  کجايش واقعيت و کجايش خيال  آن هست  ، ولي در کل مسلما همانطور که  " هنگامه " زنانه مي نويسد ، " عليرضا " هم  مردانه !..  هر یک از پرسوناژ مختصات تاريخی و جغرافيائي و ملاک و معیار ههای متکی بر تجربیات گذشته ی خاص خودش را دارد ... که حالا رسيده اند در این نقطه ی " صفر " آغاز بهم ...  ميخواهند از گذشته  جدا شوند و در حال زندگي کنند و با زمان پیش بروند ..  هم ترس دارند و هم کنجکاو هستند ..  هر دو شکاک هستند به همه چيز ... ولي ...

هر يک ميخواهد شانس خود را برای خوشبخت بودن ، با دیدگاه های نو ، امتحان کند.  بنا بر این با ابزار های آزمایش نشده ی جدید ، با دقت ، همدیگر را آزمایش می کنند ، کشف میکنند و تجربه مي آموزند ، از خودش و از ديگري .. 

هر دو ميخواهند آگاهانه از روي صداقت با ديگري ارتباطي برقرار کنند ...  هيچکدام  نه ميخواهد و نه مي کوشد خودش را از ديگري پنهان کند  .. بلکه حتي  بر عکس ،  هريک سعي مي کند ، خودش را براي ديگري هرچه ميتواند شفاف تر ، بازتر و آشکار تر بيان کند ...  زن ، ازعمق اوج زنانگي اش مي گويد و مرد از  منيت مردانه اش حرکت مي کند ...   هر دو از نقطه ي مشترکي آغاز مي کنند ...  از تنهائي راضي و ناراضي هستند..  هر دو زخم خوده اند ولي پر از انگيزه. با هم مسابقه ي ايثار و محبت صداقت مي گذارند ...

از اصل مطلبي که ميخواستنم بيان کنم  اما دور افتادم ... و آن اينکه :

اگر چه ما خودمان را بيان مي کنيم ولي  ما را به چشم نويسنده هاي  اين کتاب بنگريد  و نه به  چشم قهرمانان قصه مان ...

همانطور که شخصيت واقعي هنرپيشه هاي يک فيلم را نبايد با نقشي که  در يک فيلم بازي مي کند يکي دانست ...

باور کنيد :

چشمانمان را بستيم و پريديم  در آب ! به همين سادگي !  ميخواستيم ببينيم چه پيش خواهد آمد ! 

ما ، هنگامه و من ، خودمان هم  از اين "هنگامه و عليرضا" ، خيلي چيز ها آموختيم ... و واقعا به جرات مي توانيم  با افتخار بگوئيم که تجربه ي ما از  "بسترانه ها "  سنگ پايه اي مستحکم  شده است براي ادامه ي رابطه ي تجربي واقعي مان ،  و بهانه اي براي ادامه ي نوشتن ...

با آغوش باز ، با کنجکاوي ماجراجويانه اي در فضاي بيکران گشاده ي  پيش رويمان ، به استقبال " تا چه پيش آيد  ها "  پيش مي رويم .. 

اين گوي است و اين ميدان ... و هر کدام بر اسب مراد خويش سوار و در دستمان چوگان ... 

 

(۲)

از صدقه سر  هنگامه ، آنقدر از قلمم مطلب میبارد که نمیدانم  کجا بچپانمشان ...

 

(۳)

همزمان در حال نوشتن و تدوین دو سه چهار کتاب هستیم ...

  • "هنگامه نامه" ( ادامه ی بسترانه )
  • "زاده ی پایان روز" ( خاطرات فرزانه کتابی که  در ایران اجازه ی انتشار نگرفت)
  • "سرزمین موعود" ( خاطرات رویا از دوران زندگیش در هایم پناهندگی )
  • "گل سرخی که در شوره زار روئید" ( کلیک کنید!) خاطرات هنگامه ی ب.  
  • "یک آدم و هزار حوا " (خاطرات حاجی سلطان)   
  • "منمن و من های درهم و برهم در درون من"

 (۴)

 هنگام مرتب کردن و تنظیم نوشته های مبادله شده ی فاز اول آشنائی هنگامه و من ، که تحت عنوان « بسترانه و خاطرات پائیزی ام » ، بصورت کتاب آماده برای چاپ مدون شده اند ، متوجه این موضوع شدیم که :

با در میان گذاشتن و مطرح کردن درد دل هایمان از طریق آن نوشته ها ، و در حقیقت تثبیت فرم بیانی سیاه بر روی سفید آنها ، چقدر ما را در خود شناختی و دیگری شناسی رشد داده است .


حالا یک پله بالاتر می رویم .

هر کدام از ما میخواهد با مطرح کردن خودمان و خواسته هایمان ، فاز سازش و کنار آمدن با همدیگر را شروع می کنیم ..

و این یعنی آغاز دوران بیان بی پروا و بی پرده و هر چه بازتر بهتر حس و احساس و میل و آرزوهایمان بهمدیگر... دورانی که پایه اش بر پذیرش و همسازگاری کردن با یکدیگر و از آن مهم تر در مدارا کردن با همدیگر استوار میشود …


(۵)

امروز از "هنگامه نامه " ، کتاب تازه و بعبارتی جلد دوم و ادامه ی کتاب  "بسترانه ها "  برایتان  این تکه را می آورم :


 گل سرخ وحشی گوشتخوار جادو یش فریاد می کشد و میطلبد مرا !

به سویش میروم ... هنگامه می گوید:

« مواظب باش ! گاز میگیرد ! »


اسمش را نمیدانم شما ها چه گذاشته اید برای خودتان ... هنگامه برخلاف خیلی از زنانی که میشناسم ، اسمش را « ناناز » نگذاشته بود ، بلکه اسمش را بخاطر آنکه استفاده ی کاربری دیگری نداشته ، « جیشی » گذاشته بود و یا « اونجا » و خیلی میخواست دیگر حرفش را بی پرده بزند ، گذاشته بود « روزنه »!


من که به « چیز » او می گویم :

« گل سرخ وحشی گوشتخوار پدر سوخته ! »

گلی ست جادوئی ، پنهان در شکاف غاری تاریک در لابلای شیب و خم دره ی عظیم لای پای او ...


برای رسیدن به آن میروم اول آن بالا ها ، و بر روی آن کوه های بلند سر بفلک کشیده ی نرم صعود کنم و برفراز قله های آن ، از سرچشمه های شیر می نوشم ، تا مست شوم و سیراب ...


پس از عبور از آنها می رسم به دشت و دمن پهناور گسترده در پیش رویم و آن مزارع بی انتهای جو و گندم صاف و صیقلی سرو سینه ... از آنهم که بگذرم ، میرسم به جنگل سیاه دلتای آن پائین ها ...


جنگل تو در توی ، با هزاران شاخه ی سیاه درهم و برهم که راه را بر هر ره گم کرده ای بسته است ...


دره آنجا ست ، دره ی لغزنده ی حیران ، هزارچم ، شکافی در آن ، غاری تاریک ، تونل کندوان ، شکافی در آن میانه هایش ، نهان ، چون دژ سر به مهر اسرار آمیز بهمن ، نهفته در ناپیدا که فقط هرم گرما و بوی هوس آلود معطری از روزنه هایش تراوش می شود .


به آن که نزدیک میشوم در و دروازه ی آن دخمه ی پنهان سحرآمیز خودش خودش را از هم میگشاید ...

تالار ها و دهلیز های عقیق نشان ، با پرده های مخملین ارغوانی آویخته از هر سو ..


نجوای ارواح سرگردانی آز آن اعماق ندای تمنای در میدهند که :

« بیا ! بیا !... »


به آن نگاه می کنم ...

غنچه ای است بسته ، که باز میشود آرام ، برگ به برگ ، گل سرخ صد برگی میشود ، خوشبوی... گلبرگ هائی پر از شبنم به لابلای هم در هم ... که مرا می طلبند و میخواهند مرا در خود بکشند .. هرچقدر هم که نخواهم که نروم ، نمیتوانم مقاومت کنم و بی اختیار کشیده میشوم در او ، مکیده میشوم ، دهانم ، زبانم ، سرم ، صورتم ، سینه ، دست و پا ، با تمام اعضای بدنم میروم در او ، خزیده میشوم در او ، مکیده میشوم .. خودم هم نمی فهمم ، من رفته ام در او یا اوست که مرا در خود می بلعد . میروم ، می آیم ، بیرون می کشم ، می کشد مرا در خود ، میروم در او فرو ، جذب میشوم ، می مکد مرا ، حل می شوم ، تمام وجودم در درون اوست ، آب میشوم و میریزم و او می کشد همه ی شیره ی وجودم را تا خالی شوم ، تا آخرین قطره ، آنقدر که دیگر بی تک تاک از پا می افتم و دیگر بی توان و حس و رمق دیگر نمیتوانم .. آنگاه او هم خودش را جمع می کند ، دوباره کوچک میشود ، تنگ ..


دیگر مهم نیست که آیا این اوست که میراند مرا از خودش بیرون ، یا شاید من هستم که خودم را به بیرون می خزانم از او .. نمیدانم .. فقط خیلی اگر هنوز ته مانده نیروئی داشته باشم حالا باید بکار گیرم تا بتوانم ، اگر توانی مانده باشد در من ، شاید غلتی بزنم تا در کنار او به حالت آرامبخشی بتوانم راحت ولو کنم خودم را .. و شاید هم آنقدر رمقم کشیده شده باشد که خسته و وارفته می افتم و دیگر حتی متوجه نمی شوم که صدای خوابم قبل از بیهوش افتادن مدت هاست که پیچیده است در اتاق ...

(۶)

عشق هنگامه ی پدرسوخته آتشی در من بوجود آورده که دیگر هیچ آتشنشانی ای هم نمیتواند خاموشش کند ...

 
 


+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 17 Feb 2009 و ساعت |
 

از صحبت های هنگامه در باره ی کودکیش تصوری به ذهنم رسید که وقتی  نوشته ی « از تو نوشتن قدغن ،  فرزاد کمانگر » را خواندم  نتوانستم از رویش بگذرم... ، احساس کردم  همین " هنگامه" ی الان من  همان "سارا"ی کودکی او باشد ....

 

فرزاد کمانگر زندانی سیاسی محکوم به اعدام، در نامه ی تازه ی خود، پیوستن خود به کمپین برابری زنان اعلام کرده است. این نامه را مجموعه ی فعالان حقوق بشر در ایران منتشر کرده است:


آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازیهای کودکانه امان جدا کردند هنوز به یاد دارم. تو با چشمانی گریان بازی را به اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یک دل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفره امان بر دلم مانده است.

نازنین؛
دانش آموز حواس پرت کلاس تو، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به مانند کودکی ها، هوس گرفتن دستهای تو در انظار عموم و واژه های قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است. همبازی کودکی تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاهها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمی داند در قرنی که هم جنس های تو کهکشانها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفته اند، در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباسهای تو را مردان لباس سبز تعیین میکنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد.
همبازی آرام تو، انگار نه انگار که بزرگ شده، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچه های خلوت تابستانهای گرم شهرمان را کرده، آنگاه که همه خوابند و کوچه در سکوت. تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانه ات را با او قسمت کنی.

نازنین؛
همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده، گویا هنوز نمی داند تو تازه به حق ارث از امول منقول و غیرمنقول رسیده ای!، گویا نمی خواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر می برند. نمی خواهد باور کند در دنیایی که عقیده، فکر، حق، آزادی، شرافت، انسانیت و وطن فروخته میشود زن هنوز مالک تن خود نیست.

راستی این همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد؟
از آن زمان که حوا با "ویاری عصیانگونه" به امر و نهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود؟
یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این "معصیت عظما" سبب خشم قبیله بر او گشت؟
یا نه، از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن ها به "غیرت مردانه تاریخ" برخورد و دخترک را خانه نشین کرد؟
یا آن زمان که دست دادن با فرشته های نه ساله، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد، سنتها و روایات توجیحی گشت برای جنس دوم بودن تو؟
یا نه، شاید آن هنگام که "عطر خوش تو"، من همبازی کودکیت را به کوچه های خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکیهایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و این گونه به "قانون نانوشته طبیعت" برخورد و ما نامحرم به هم گشتیم.
نمیدانم... نمیدانم... از کجا آغاز شد؟

اما من هنوز در سودای رویاهای خود روزی هزاربار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان دارم، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگی ات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم: "دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک"¹.
اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میله های زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم در حالیکه تو زیر نگاههای سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دلبستگی به همبازی ات در دست میفشاری و عشقت را انکار نمی کنی.

اما اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری های زن بودن
به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام
با یک امضا به کمپین برابری برای زنان می پیوندم، "یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان"

همبازی کودکیهای سارا
فرزاد کمانگر
بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج
۲۱ بهمن ۱٣٨۷

۱-    شعری از دوست شاعرم کاک بیژن مارابی

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 11 Feb 2009 و ساعت |
 



« چه روز های سختی را خودم هم گذرانیده ام ...»

می گویم :

« .. منهم مثل تو !.. » ...

و دست های پینه بسته ی خاک آلودم را نشانش میدهم ... با خنده اقرار می کنم که :

« این باغ ریشه در همان نیمه لیموی آب گرفته ی در سطل آشغال زمان افتاده در آن روز های سرد زمستانی دارد ...» ...



خندید !

منهم خندیدم ...


میبینم آرام گرفته است ...

کیف می کنم ... چه تحملی .. چه طاقتی ..

در آغوش می کشمش ... میبویمش .. میبوسمش .. و مو هایش را نوازش می کنم...

لمسش می کنم ... تا باور کنم که حقیقتی است ... این کسی که اینک ، اینجا در کنارم آرمیده است ... نگاهش می کنم...


این کیست ؟ این بانوی بزرگوار...



از دید من در اولین نگاه ...


هنگامه زنی است چهل ساله ... تنها ... با دو فرزند ... هنوز بیش از چند ماهی نیست که غده ی سرطانی اش را عمل کرده است ... زنی که بار ها به نقطه ی صفرش رسیده است ولی با ایمان به زندگی و عشق سرشار به بودن و درک عمیق از هستی ، میخواهد دوباره بر هر آنچه که تا بحال بوده نقطه ی پایانی بگذارد و صفحه ی جدیدی را در دفتر روزمره گی هایش بگشاید و از سر سطر آغاز کند به نوشتن داستان زندگیش !...

او میخواهد آغاز کند به زندگی ای در حال ...


او میخواهد رو باز بازی کند با روزگار ...

احساساتش را که همیشه داشته و لی آنرا پنهان و یا سرکوفته است را مطرح کند ، بیان کند ...

او میخواهد دیگر خودش را رو کند ...

بی ترس از آنکه چه می گویند و چه خواهند گفت کسان دیگر ، دیگران ...

راستی چه خواهند گفت دیگران ؟

وفتی برگردیم و حقیقت را بگوئیم ، بی پرده ، چه حسی داریم ؟...


هنگامه خیلی رو راست و صادقانه با من تماس گرفت ... و گفت میخواهد با من نزدیک شود ... و دوباره از نو بسازد ...

کسانی که مرا میشناسند میدانند ... آدمی هستم تنها .. مجرد ... و خود را شناخته ... سی و اندی ست که از نو آغاز کرده ام ...

و حالا سالهاست واقعا حال می کنم با انسانها و حال میدهم به هر که از دستم برآید...


من در هنگامه فقط یک زن ندیدم ... هنگامه را دخترکی دیدم که به درد « حوا بودن » دچار شده است ... زنی که خسته شده است از اسارت سیستم ستم سالارانه ای که نمیخواهد و نمیگذارد که او خودش باشد ... زنی مستقل و آزاد ... انسانی ساده ولی آزاد و آزاده ... که بدون حس گناهکاره بودن ، خودش باشد ... خودخودش ...


او میخواهد آن حوای اصیلی باشد که بالاخره روزی خودش را از زیر بار اسیری و فشار و سو ء استفاده شدن تمامی آدم های آقا بالاسری هایش ، که نه میخواستند و نه می گذاشتند که او به میوه ی ممنوعه ی اصالت انسانی خودش ازپس دیوارهای سنت و تعصب دست یابد ، برهاند طغیان کند ، عصیان کند تا تولدی دیگر یابد و با ایمان به خودش ، نه به فصلی سرد که بر عکس، با گرمی و داغی یک عشق تازه ، برسد به آن توانائی و شهامت که: بالاخره بکند آنچه که دلش میخواهد ... بعد از هزاره ها با اعتماد و اعتقاد و ایمان به خودش ..

به سروش سویدای دلش گوش فرا دهد ..

و ندای دلگویه هایش را با صدای بلند بازگو کند ...

و نیاز های بنیادین حوا را که در خودش حمل می کند را ، بی شرم و گناه ، بطلبد ...

او میخواهد همانی که هست پذیرفته شود ...

و آن کسی باشد که میخواهد باشد ...

و بکند آنچه را که میخواهد انجام دهد ...

او میخواهد قصه ی خودش را بسازد ...

یک زن باشد ...

یک حوا ... و همچون او آزاد و آزاده .. در روی همین بهشت زیر پای مان راه برود ...

برایش مینویسم :

« ... برای تو ، کسی که از هنگام آمدنت اگر چه هنوز دوسه روزی نگذشته ولی آن قدر در این هنگامه سرم هنگامه ای به پا کرده ای که خودم هم گیج و متحیر شده ام .. » ..


و به او می گویم که :

« .. راستش کمی خیلی نگرانم برای تو .. در آن روزی که میدانم از هم جدا خواهیم شد .. »..


باز می خندد و زیر گوشم زمزمه می کند :

« گر به همه عمر خویش ، با تو بر آرم دمی / حاصل عمر آن دم است ، باقی ایام رفت » ...


سکوت می کنم و فقط نگاهش می کنم ...



ادامه دارد

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 9 Feb 2009 و ساعت |
در ادامه ی قسمت  اول  ...


چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد / که زد به خرمن من آتش محبت او


من ژنده پوشی کشکول بر دوش و آواره ی سالیان و قرنها ، از دیو و دد ملول و انسان آرزوئی بودم سرگردان. گرد جهان می گشتم به جستجوی مصرع گمشده ی بیت هستی خویش ، تا سرودی بسرایم برای زندگان ، در ستایش هستی و گیتی وآفرینش ...


رهروی آواره ی دشتهای تفتیده ی دیار تنهایان و سر در گم در کوهسار سر به فلک کشیده ی اندیشه های بنیادین جهان و کاینات . کافری مبعوث به رسالت کاوش ...


فانوسم را روی چهره ی آدمها می تاباندم .. صورتک هائی می دیدم کابوس وار .. می رمیدم .. سیاهی قلب ها را در چشمان سیاهشان می دیدم ... بازتابی از شقاوت زندگی که بر آنان رفته بود و ایشان را تسلیم مسلخ دژخیم نا مردمی ها کرده بود ... انسانهای تک بعدی .. درد کشیده .. آزردگانی فرتوت و خسته از رهسپری ...


گاه این صورتک ها چشم و یا گوش و یا دهانی نداشتند ..

انسانهائی در پس این ماسک ها نهفته بودند کور ، نا شنوا ، لال و بی زبان ...


قلبم بهم میفشرد از شدت اندوه جاری در جهان .. این چرکآب زهر آگین رنج بشری که در درون و بیرون انسانها سیلان داشت و میکاهید جانهای جهانیان را ...


کوه ها دیدم از سر بریده ی دانش آموختگان و فرزانگان ... فانوس های شکسته ی بیشماری در کنار این کوه ها و کوره راه ها ... سالکان شهید طریقت و حقیقت ...


گریستم ... گریستم بر آن همه ستم که از ظلمت بر نور وجودشان رفته بود ...


خاموشی فانوس هایشان دلم را ریش و رنجه می کرد ...


قدم در راه های ناشناس می گذاشتم ...


گهگاه پرتو دوردستی ، کور سوئی ، مرا به خود می خواند .. میدویدم .. میلرزیدم از شوق ..

« آه مقصود !... آه مراد ! ...»


می رسیدم ... فانوسی شکسته در گوشه ای افتاده و کالبدی بی سر ... پشمینه پوشی با پا های زخمی و خونین و دشنه ای در گرده فرو رفته از قفا ...

حسرت رسیدن در پنجه ی چنگه شده اش بر خاک ...

و باز طوفان اندوه در قلب بلورین من ...


حس می کردم خونم از حرکت و تکاپوی بودن من سر باز می زند و از رفتار می ایستد ...

و دیگر نومید شده قلبم از شوق رسیدن ...


اندیشه ام مدام سئوال پیچم می کرد که :

« چرا ؟ .. چرا راه می پوئی ؟ ... دنبال چه ای ؟ ... عمرت به سر رسید ... و هنوز از سرگردانی نبریده ای ؟ .. به کجا ؟ تا کجا ؟ بنشین !... خسته ای تو! ... آنچه میجوئی نیست ... آنچه میجوئی آخر چیست ؟ ... کیست ؟ ... قرار و آرام بگیر ای انسان درد مند .. تو حقیری ، تو تنهائی در بیراهه ها .. احتیاط کن ... بترس .. عزلت بگزین و در فضای لاجوردی افسردگی فرو برو .. بخواب .. خفتگان شاد ترند ، آرامترند از تو ، ای ناشاد و ای برگزیننده ی دشواری ها ... » ..


« بگذار موزائیک عظیم و با شکوه خلقت ، تو را کم داشته باشد .. یک انسان ریز ریز ریز کمتر، چه غم ؟ .. عمر کوتاه است ! بگذر از این جستجوی بی انتهای درد آور و اشک ریز ...

سر های مردگان را ببین .. فانوس های شکسته پایمال عفریتیان شده را ..

سرنوشت تو نیز در تاریک روشنای بامدادی ، نا غافل و نا جوانمردانه ، در کوره راهی مه آلود ، به دست عفریتی ناشناس رقم خواهد خورد ... و جسد پر التهابت را خاک خواهد بلعید و سرت نیز روی کوه سر های بریده ی سالکان پیشین خواهد افتاد ...» ...


« .. وسوسه ، وسوسه ی حیات و شهد بی خیالی و بی آبروئی را بچش ... بچش تا افیون در تو اثر کند .. لختی بیاسای ... آرام ...» ....


آری ... و من می افتادم در دام اوگه گاهی ، ..

می آسودم در پناه سنگی لحظه ای ... ناگهان سنگ به حرکت در می آمد و میخواست جسم ثقیلش را رویم افکند .. میدیدم عفریتی بود او هم که پناهگاهم می پنداشتمش ... قصد جان مرا کرده بود ... تا خونم را بریزد .. و در خود بکشد شهد جان شیرینم را تا خودش هستی بگیرد ... میخواست فانوسم را بشکند و دنیایم را غرق ظلمت و تیرگی تهی مطلوبش بسازد ...


بی اعتماد بودم .. و نا امید ...

از هر چه جان پناه و سنگر و دست گیر بود می گریختم ...

تنها .. سرگردان .. رمیده ..

پاهای خسته و تاول زده از خلنگ ها و باتلاقهای تیزآبی راه پیموده شده ام ...

بی افق .. تهی .. و آواره ، می کاویدم دنیای پیرامونم را ...

روزی از روز های بی شمار ، با دمیدن تاریکی در افق خاور ، بجای خورشید که سالها بود که برایم مرده بود و شاید او هم خود معجزه ای میطلبید احیای دوباره اش را ، فانوس را با اشگ گرم دیدگانم پر کردم و با سوزش آه حسرت ، شعله ورش ساختم ... و راه افتادم دوباره ..

سکوت بود .

گوش سپردم ..


در مه غلیظ و خاکستری صدای قدم هائی بگوشم رسید ...

به سوی صدا آمدم ... طرح هیکلی از میان مه هویدا شد ...


مردی با فانوسی در دست ...

افسوس فانوسی با نوری بی رمق .. زیرا که اشکهایش به انتها رسیده بودند و آهش به سردی گرائیده بود .. به سوی هم کشیده شدیم ... او هم نور فانوس من را دیده بود ... در آن تاریک روشن مه آلود ...


فانوسم را بالا بردم .. تا نزدیک صورتش ...

صورتکی بر چهره نداشت ... مبهوت شدم ... شگفت زده ...


مشعوف دوباره فانوسم را به چهره اش نزدیک کردم ... فانوسم چهره اش را سائید ...

نه ... صورتک نیست ... او پوست جاندار .. چشم .. دهان .. گوش .. و لبخند ... لبخند ... لبخند بی ریائی بر گوشه لبهاش داشت ...


با دست هایم ابتدا با ترس لمسش کردم ...

گرم گرم بود ...


قلبش مثل الماسی در قفسه ی روشن و باز سینه اش می تپید ... میشد درخشش نور فانوس را در آن بلور تراشیده هزار وجهی اش ببینم ...


نفس می کشید ... ریه هایش بالا و پائین می رفتند ... او ، ماننده ی عفریتیان که دیده بودم نبود ، عفریتیانی که به تزویر خود را سنگ می نمایاندند و خدعه می کردند تا بکام مرگم بکشانند ...

هرم نفس هایش روی صورتم ریخت .. مشام جانم را سر مست کرد ...


به چهره اش با شرمی توام با دلهره نگاه کردم ...

در نگاه عسلی رنگش بارقه ی حیات می درخشید ... در برابرم ایستاده بود .. با یک دست فانوسش را ، که رو به خاموشی میرفت ، نگه داشته بود و با دست دیگرش سینه اش را برایم گشود تا ببینمش .. تا بشناسمش ... و تمنایش کنم ...


احساسم فریاد می کشید و پای میکوبید و دست می افشاند در زنجیر خانه ی سینه ام :

«... درود ... درود ... سلام ! سلام بر تو ای مقصود ...» ...


میشنیدم شوق درونم را که میگفت : « ای آدم گم شده ! اینک پایان چهل سال دربدری و آوارگی و جستجو ... زهی بر بردباری و استقامت تو ، ای زن عاشق که از نفس نیفتادی در راه سلوک و طریق پر از خار مغیلانت ...

بگشای زنجیر را از پای ...» ....

آغوش باز می کنم تا به آزادی خویش را به آغوشش افکنم ...

توان آن را دارم که حصار ها را بشکنم ... دنیا را بلرزانم ... از عشق و شوق و تپش خویش ...

بالهای شکسته ام را می گشایم تا بسویش پر بکشم ...


احساسش می کنم ...

درکش می کنم ...

او هم راه پوئیده ای است مثل من ...


به او نزدیک میشوم ...

دستهایم را دور گردنش حلقه می کنم .. با هم عجین میشویم ...


یک تن شدیم ..

او تمام کاستی ها و نقصان هایم را انباشت و من نیز او را ...

لب بر لب نهادیم ...

سیر و سلوکی دیگر گونه آغاز شد ...


پیوند رخ داد ...

در هم ذوب میشویم ... آلیاژی یکپارچه را ساخته ایم .. نه زرین بودن او، نه سیمین بودن من از آن آلیاژ خاکستری طلائی منفک میتواند بشود ...


این دیگرنورفانوس ها نبودند که همه جا را روشن کرده بود ... خورشید بود .. خورشید راستین ..

مه غلیظ سرگردانی ، در خاطره جاده ی درخشان در نور گم شد ...


ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Feb 2009 و ساعت |





از زیبائی عشق شنیده ایم ... زیاد ... و ما نمی خواهیم درباره ی عشق و عاشقی حرف بزنیم ولی ...

بیائیم و جوری دیگر شروع کنیم ..

واقعا چند نفر را میشناسید که وقتی با او رو در رو میشوید و به او سلام می کنید و احوال پرسی ، بر نگردد و خیلی الکی بگوید : « بحمد الله » و یا ایرانیش «خوبم ! ممنون ! مرسی ! » بلکه بر عکس خیلی صاف و ساده و رک و پوست کنده و با صداقت و صمیمیت و خلوص نیت رک و راست حقیقتش را بگوید ... که حالش الان و در همین لحظه چه طور است ؟...


با دادن جواب «خوبم ! مرسی ، شاید بعضی ها بخواهند خودشان را از شر سئوالات بعدی فضولباشی ها راحت کنند و یا بعضی مواقع نخواهند بی جهت واقعیت احساسات درونیشان را در آن لحظه بر زبان بیاورند... ولی واقعیت این است که خیلی ها خودشان هم اصلا نمی دانند که چه حال و حالتی دارند...


حالا در این زمان وقتی دو نفر آدم بهم برسند و خودشان را برای یکدیگر از همان اول باز کنند و حقیتشان را بر روی دایره بریزند چه اتفاقی می افتد ؟


نتیجه اش آن چیزی میشود که شما دارید میخوانید !



هنگامه باتمانقلیچ

علیرضا بلاغی


هامبورگ - پائیز 2008







جهان بر رهگذر هنگامه کرده است



بگذارید از اول با این مقدمه شروع کنم :

سالها پیش در رهگذری با هم روبرو شدیم ...

خسته بود از روزمرگی هایش ...

و قتی با او روبرو شدم :


« سلام

« سلام ! »


و تمام شد رفت پی کارش و من هم پی کار خودم ...



چندی پیش دوباره با هم رو در رو شدیم


« سلام

« سلام ! »


و صمیمانه پرسیدم :


« چطوری ؟ »


و او گفت ... حقیقتش را ...


و قصه مان آغاز شد ... به همین سادگی ...






آغاز


نشسته ام در عالم خودم

که درب باغم را زدند ...


درب باغم را سالها کسی نزده بود ..

او زد !

سر زده آمد ... و داخل شد ...

بی مقدمه رفت سر اصل مطلب و خیلی ساده و صادقانه ، خیلی راحت و رک و راست و بی پروا گفت که کیست ، چیست و چه میخواهد !


ناشناسی بود شیشه ای تر ازمن ...

در اولین نگاه شناختمش ، خیلی راحت ، شناختمش ... از جنس خودم هست ...

اصل شناسی است که میداند دنبال چیست و چه میطلبد ...


انتظارش را نداشتم ..

خسته است ولی پر از امید ...

زنی است سرشار از غرور زنیّت و عشق ...

مظلوم و ستم دیده از بی معرفتی هر مردی ...

همیشه ستم رفته است بر او ، می گوید : « از مردان ... » ، از آن عاشقان پر از امیدیست که دنبال « آدمش » می گردد .. درب بدر ...


از آن هفت شهر عشق گشته های دربدر خسته ی از رفتن ...

رنج کشیده ی گرسنه ی محبت و تشنه ی آب حیات ...

برای استراحت ..

رسیده است اکنون ، حالا ، اینجا ، کنار باغم ،


احساس غریبی دارم نسبت به او ، این غریبه ی آشنا ، در خودم ...

میشناسمش ، باور نکردنی ست ... ، یک جوری باورش دارم ، ...

از همان اولش هم ، با دیدنش ، هنگامه ای بر پا شد در دلم ..


اعتمادی غریب دارم به او ...

این شعر صائب را به فال نیک می گیرم ، مقدمش را گرامی میدارم

صائب ! از خانه ی ما گلشن معنی بنواخت / باغ اگر بلبل هنگامه طرازی دارد


نمی دانم چرا ولی بی اختیار درهایم را برویش میگشایم و با آغوش باز در خود می پذیرمش ...

و دعوتش می کنم بر سر سفره ی تقدیرم ...

می پذیرد ، میآید ... می نشیند و می گویم و می گوید و می خندیدیم ...


ادامه دارد


+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Feb 2009 و ساعت |
 

مژده .. مژده .. مژده ...

کتابمون تموم شده  ..

دنبال ناشر مي گرديم که در سطح وسيع چاپش کنيم ...

دوستان در ايران اگر ايميل بزنند  براشون مي فرستيم ...

فعلا داريم مشترکا روي  ادامه ي  کتاب  " بسترانه ها و ... "   کار مي کنيم ...

 با مطالبي بي پرواتر و  روشنتر ...

همزمان هنگامه  کتابي  تحت  عنوان : " زاده ي  پايان روز "  و  من کتابي  تحت نام : " يک آدم و هزار حوا "  با زير عنوان :  " من يک آدمم ،  يک مرد ، يک آقا ..."  در دست  ويرستاري داريم ...

خودمانيم .. عشق چقدر نيرو به آدم ميدهد ..

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 25 Jan 2009 و ساعت |
دوستان !

با همت کمک و یاری و همنظری هنگامه خانم مان ...  در عرض این  یک ماه آشنائی ... نوشته هائی بین ما  رد و بدل شد که  قصد داریم  مجموعه ی آن ها را بصورت کتابی ،  تحت عنوان :      

" بسترانه  و  برگ های پائیزی خاطراتم "

 مشترکا منتشر کنیم ...

امید ما در این است که این درد دلها که بصورت منولوگ های تک نفره ، بی مخاطب خاص ، در این نوشتار ها ، که خیلی از مرز ها و تابو ها ی روابط زن و مردی را ، بی پروا و بی پرده و بی حجاب  به بحث و چالش کشیده است ، بتواند در نهایت به عنوان کتابی اندر  باب  " لیبرتیناژ  " به زبان فارسی ، جدی گرفته شود ... 

حرف های ما ،  حرف های دل ده ها  انسانی است که  شخصا میشناسیمشان  و باور کنید بعد از این همه تجربه ی پشت سر  گذاشته  دیگر   ما هر دو میدانیم خودمان که  چه هستیم و چه میخواهیم  و چه می گوئیم ....

نوشته های این صفحه ی ما ، مطلقا  واقعی و آئوتنت می باشند ....

از آنجا که  متن کامل این نوشته ها بصورت کتاب چاپ خواهد شد ... فعلا به همین چند نوشته ی من قانع باشید ...

 

  

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 11 Dec 2008 و ساعت |

 وای  عجب چیزی ...

 شروع شد ... آنهم چه شروعی .. که تمام نمیشد ... تمام شب ... و تمام روز ...

بی شک  یکی از بهترین  معاشقه های فراموش نشدنی با یکی از معشوقه های عاشق ... از همه ی جهات  عالی .. بی نظیر ...

 

چقدر باز و ولو ... و بینهایت  رومانتیک و وسوسه آلود و  هوس انگیز ...

وای نشئه ی نشئه هستم هنوز ...

و پاهایم  می لرزند از  درون و گزز گزز می کنند بعد از این همه گذشتن زمان  ...

 

وای شمیم عطر رابطه مان  در تمام  فضای من و اطراف من پیچیده است ... 

فکر می کنم  فراموشش نمیتوانم بکنم دیگر ... خاطره ی زیبای این شب و روز با هم بودن مان را ...

وای .. یکی از  بهترین های  بهترین های زندگیم بود این زن ...

 

میدانست چه میخواهد و میداند  چگونه بکند ...  و قدرش  را هم میداند او ...     

بدون تردید  او بعنوان یکی از با صفا ترین  های زندگیم  در ذهنم خواهد ماند ...

رعشه ای را در تمام وجودم  دارم حس می کنم ، الان ، که  دارم این سطور را می نویسم ...

 

از جلسه ی سالمندان دولنا باز میآیم ...

به او زنگ میزنم  که تشکر کنم  از  یکی از بهترین  شب و روزهای زندگیم  که او آنرا به من بخشید ...

خواب خواب بود ! و  در همین برزخ میان خواب و رویا هایش  چقدر اصرار میکرد که  پهلویش بروم ، امشب هم ...

 

خسته ، رعشه و نشئه ...  در آخیرین متروی شب نشسته ام رو به سمت آپارتمانم   ....

بدور و برم که نگاه می کنم ... در چشم های خیلی از آین همقطارانم  عشق میبینم ...  و سردی ....

 

امروز صبح بیدار شدم ...

زودتر از عادت معمولم ...پا هایم هنوز می لرزند ...  پنجره را باز کرده ام بروی صبح ... و پرنده ها میخوانند ... در لابلای آخرین برگ های زرد طلائی پژمرده ...

 

خواب بود هنوز ...

گفتم بیدار شودو  روزش را آغاز کند ..

گوشی را  گذاشتم و  شروع کردم به نوشتن :

 

« هنگامه ، شب گذشت و شد قصه ام تمام  ؟ ... » ...

....

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Nov 2008 و ساعت |

یک روز معمولی

 

امروز اطلاع یافتم ، لی من به خواسته اش رسیده است ... 

 

در آریانا ،  « عذرا خانم مقدسه » تمام مدت خودش را به من میمالید ( چشم هنگامه جان را دور دیده بود !! ) ....و بالاخره  آمد و جلوی همه ،  دستی  بر سرم و دستی  بر بازویم نهاد  و چشم هایش را بست و وردی هائی را برای خودش زیر لبی زمزمه کرد و گفت که  از آن طریق ، به اصطلاح خودش ، خواست که  « شیطان لعین » را از تن و فکر من بیرون بکشاند و احتمالا  از شر بلا های او دور نگه دارد ... 

روز خوبی بود ..  صبح تقریبا تمام روسای  اداره ی بهداشت  منطقه ی مسکونی من  ( ایمس بوتل )  به همراه چند نفری از شخصیت  های  کله گنده های فعال در زمینه ی عرضه و ارائه ی  خدمات بهزیستی  آن منطقه (  که قبلا  دفتر احراری  و محل تمرکز عمده ی فعالیت  قبلی من بود ) خودشان را میهمان ما کرده بودند ، تا با چشمان خودشان ببینند که ما ها چه کرده ایم !

نهار شاهانه ای داده شد ... 

و عصر  دوباره در جلسه  ای دیگر در همین محل ما ، اعضای کمیسیون مشاوران  اداره ی  بهداشت و سلامتی  منطقه ی وانسبک   ، که ما هم عضو آن هستیم  در مورد مسائل سالمندان  خارجی  تشکیل جلسه دادیم و من طرح « همیاران خارجی ها » را ارائه دادم که بنا شد در دستور کار های عملی مد نظر قرار بگیرد ..

متاسفانه  به علت همزمانی  نتوانستم  در  جلسه ی  « کمیسیون  عرضه های مراقبت های  امدادی و حمایتی از سالمندان شورای مساجد ( مسلمانان شهر  هامبورگ ) »  شرکت کنم ...

در کنار این برنامه ها  کلی برنامه ها ی کناری ، مانند  « کتابخوانی ( امیر ارسلان نامدار ) »  برای  سالمندان و غیره را هم در دستور کار گذاشتم ... و  بلاخره کلی چیدن برنامه  اینطرف و آن طرف که در کل منتج شد به  ارائه ی ورقه های تبلیغی و  ارائه ی اولین  برنامه ی منسجم  برای مرکز آریانا  ، که تحت عنوان  « تازه های خانه ی آریانا »  و  « برنامه  ماه نوامبر  کانون خدمات و سرویس رسانی  فرهنگ ها ، در خانه (ی سلامتی) آریانا » نوشته شد و چاپ و پخش کردم .....

روز خوبی بود ..

 

و حالا آخر شب ...

تلفنی با یار  ، و قرار و رفتن  به سربخت  دلدار  تا  ببینم  که چکار میتوان کرد  .. و تا به کجا  پیش میتوان رفت ...  شاید  از یک  نوشیدن ساده ی قهوه در یک کافه شروع شود .. 

تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Nov 2008 و ساعت |

نیمه شب  تا اوائل  صبح سحر  با هم نجوا می کردیم ...

 

 

... مثل  جوانها زیر رختخوابی ... از زمین و زمان گفتیم ...  اولش او شروع کرد و  گفت برایم  چهار صفحه  نوشته است و خواند ...

 مرا به عرش برده بود و چهار صفحه اش ، شاید چهار صفحه بود ولی ارتفاع و عمقی  از این سو تا در مرکز زمین و از آن سو تا فلک افلاک ...  وای ...  او مرا گرفته است ... همان گونه  که هستم بخشی از هستی .. جزوی از هستی .. منحل شده  در هستی ...

خودش را  اما  اسیری در سیاهی محصور ... در تاریکی ... می بیند که با ذوق زدگی شیرین و پاک  لطیف کودکانه ای مرا یافته و  مرا میخواهد ... 

او نمیداند طپش نیاز قلبش را بی آنکه حود  بر زبان بیاورد  از  تمام وجودش شنیده بودم  ... او نمیداند که من  بی آنکه او بداند کیستم  بر سر راهش سبز بایستی میشدم ...  او نمیداند منتظر بودم  که باید مرا بنام بخواند ... او خواست من آمدم ... او گفت و من گفتم ...

از آسمان و زمین ...

از ابر تا زمین خشک له له زن نیاز به آبش ...

چه عطشی دارد این زن ...

چه نیازی ...

چقدر تشنه است او ...

میگوید دلت برایم نسوزد ..

دلم نمی سوزد ...

اما نیاز  او را که می بینم ...

مجبور میشوم که خودم را برایش بیشتر بگشایم ...

 

می گوید از خودش ... و من میبینم :

سوخته ای است از تلخی حرارت سوزان  ، من که درختم چطور میتوانم برایش نباشم چیزی چون سایبان ...

تفته سر زمینی است ... خشک و بیابانی ... تشنه و طالب ...  من که ابرم ...  ابری آسمانی و پر از باران ... چطور  میتوانم  نبارم بر او ...

او نمیداند که میدانم که چه میخواهد از من ...

او نمیداند که من میدانم  که چه میتوانم بدهم به او ...

او نمیداند من کیم .. چیستم ..

و اگر چه می گویم  نیستم آنچه  فکر می کند ...

و بار ها می گویم نیستم  آنچه که فکر می کند ..

آنقدر  ذوق کرده است که می خندد ...

 و من میبینم گریه اش را  در آخر ...

در لحظه ی  حقیقی خقیقت ها ...

باشد ...  خودش میخواهد ..  چراکه نه !

ساکت می مانم ...

حرف نمی زنم ...

نمی گویم ...

دیگر چیزی ..

و ...

صبر می کنم ... و فرصت میدهم به او ...

به باغ خویش خواندمش

قدمش مبارک ..

می آید ..

مثل آن گل خشکیده در گلدان  در آن اتاق ته باغ .. به او میگویم :

« آنقدر آب میدهم .. آب حیات نا دوباره زنده شوی و شاداب ...»..

آیا می شنود وقتی ادامه میدهم :

« آنگاه میکارمت  در باغچه ام کنار گلهای دیگرم  در باغ !!...» ..

کاش بفهمد مرا ...

که معجزه نیستم ..

من تنها یک باغبان پیر هستم

با دست های زمخت و پینه بسته ی خاک آلود ..

و باغچه ای پر از بوته های وحشی پر باور به هستی  رنگارنگ ..

باغبانی هستم که از شوق سرسبزی و شکوفائی گلهایم  شوق می کند ..

و کیف می کند وقتی که می بیند دیگران می آیند و کیف میبرند از معجزه ی باغش ...

آنگاه  دوباره آرام میگیرم .. 

و آنگاه با خیال راحت ، لخ لخ کشان ، لنگ لنگان میخزم به اتاق خلوت خودم ... تا استراحت کنم برای خودم تا بتوانم آغاز کنم  به فردای دیگرم  ...

 

می گویم ...

آیا می فهمد مرا ..

نمیدانم ..

 

نه گربه ای است و نه حجله ..

نه عروسی...  و نه دامادی ئی

نه جشنی  ست  ، نه سروری .. 

دو تن خسته هستند .. تشنه و محتاج بهم ...

و رختخوابی و  یک مشت احتمالا دستمال کاغذی خیس ...

یک مرد .. یک زن ..

و بازی خسته کننده ی تکراری در هم فرو رفتن ...

یک ساقه است که به موقع بخاک فرو باید کردش ...

خاک باید بپذیرد او را ...

بزرگ نیست ...  هستی ... بازی سرد روزمرگی است ...  نه آنچه شعر و شاعر ما گوید :

 

من تو را خواهم برد  به شب جشن عروسی عروسکهای خواهر خویش ... 

و من قلبم می لرزید و  گریه ام می گرفت ...  از لطافت آن قصه ...

 

با قصه های  این دختر ... منهم خوابم برد ....

دیشب ..

خوابی اما ندیدم ..

شاید امروز من اندیشه کنم ...

که چکاری شاید با او باید بکنم ..

....

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Nov 2008 و ساعت |

تمام روز کار کرده بود ...خسته بود ... میخواست صدایم را بشنود..

 

زنگ زد ..

برایش خواندم  .. آنچه نوشته بودم ..  نمیدانم چرا میخواهم اینقدر به من نزدیک نشود .. ولی یک جوری هم میخواهم که از من  دور  هم نشود .. 

 

از نزدیک شدن  ها هراس دارم ..  خل میشوم .. الکی خودم را برایشان  خراب می کنم  تا مرا ولم کنند .. و همه  کردند و رفتند و من  خوشحالم ..

 ولی این او خودش ترسم را میریزاند .. 

از او نمی ترسم .. و حتی میخواهم  خود خودم را به او نشان بدهم ..فقط  چندین بار اخطار هایم را به او بی پرده دادم ..  مسخره ام می کند ... می خندم ...

او اولین کسی است که اجازه ورود به حریمم را به  او میخواهم بدهم .. حالا که میخواهد، باشد !  چرا نه ؟

 

فعلا لیست صفحه های اینترنتی ام را به او دادم ..  برود بخواند تا با من آشنا شود ..

حالا که میخواهد بفرماید .. این هم لیست صفحه هایم ..  بی سانسور فکری ..  آنچه مینوشتم باز تاب فکر و خیالات و اندیشه هایم بود و هست ..  برود بخواند ، حالا که میخواهد ، باشد ! چرا نه؟ 

 

اهل نقاشی است و چشم هنرمندانه ای برای  درک  دیدنی ها دارد ..   میخواهد ببیند من کیستم ..

اولین زنی خواهد بود بعد از سه زن  زندگی اخیرم که اجازه دارد به حریم مقدس غار تنهائیم  بیاید ...

اولین آن ها ملکه است ...  که دیگر نمی آید ..

دومی شهرزاد  است .. که او هم نمی آید ..

گلبانو بود که آب شد و بخار شد . ابر شد و رفت ..

 و حالا اوست که برایش جالب است  که بقول خودش: « میخواهد ببیند  تا تصویر من در ذهنش کامل شود» ...  به دور و برم نگاه کردم ... ترسم گرفت .. چه تصویری !..  کائوس  به توان چند هزار ... ولی من همینم  .. همین ..  « خوب نظم تو همین است دیگر ! » ،  او گفت و راست هم گفت  ،  خوب من همینم  دیگر ...  خودمم ، خودم همینم  دیگر ..

 

به او و خودم قول دادم  ، خود سانسوری نکنم و  دست به ترکیب تصویر واقعیت  غارم نزنم ..

دیوانه نشود از این همه در هم  و برهمی و شلوغی پلوغی هایم  ، شاهکار کرده است ...

باشد ..   کاری نمی کنم .. میگذارم همین طور باشد که هست ..  حالا که میخواهد ببیند و مرا بشناسد ، باشد! چرا نه ؟

 

فکر می کنم  توانسته ایم تلنگر های همدیگر را بفهمیم ..

فکر می کنم  جرقه هایمان به پود وجودمان افتاده است ..

چه شعله ای پر خواهد کشید ... نمیدانم ..  حریقی که  روشنی به بار خواهد آورد !...

اخطار  هایم را کرده ام ..

از ترس هایم گفتم ..

می خندد ..

می خندم ...

وبه او  می گویم باشد ، حالا که میخواهی چرا نه ؟...

تابعد !

می گوید دوست دارد  در نیمه شب با من حرف بزند ...

باشد چرا که نه ؟

 

و تلفنم را شارژ می کنم تا باطریش وسط حرفهایمان تمام نشود ..   

تا بعد

 

..............

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Nov 2008 و ساعت |

هنگام صبوح و موکب صبح / هنگامه درید اختران را ...

 این دختر خانم ، هنگامه ،  گیر داده است به من ... میگوید مرا یافته .. 

باورش می کنم ... خودش  را میچسباند به من .. میمالد به من ..  بازی می کند با من ..  کیر داده است به من ..

 

نمیدانم چرا من به او اینقدر اعتماد دارم ؟.. چرا خودم را برایش  باز کرده ام ؟.. چرا از  او ترس ندارم؟   حتی بر عکس دلم میخواهد خودم را برایش باز تر کنم ... ولو کنم پیشش !...  به او اجازه دادم  ( و حتی قول !) که اگر بشرط اینکه ، برای خودش چیزی بیشتر نسازد ،  اجازه دارد از من بهره برداری بکند! ... هر چه میخواهد ...

صادقانه عیب و ایراد هایم را هم برایش بازگو کردم ..

 

نه یک دختر جذابی است و نه یک چیز خاصی دارد .. نه ظاهری که مرا جلب کند و نه زیبائی ای که مرا مجذوب خودش بکند ...  نه هیکل و نه شمایلی نه لاغر اندام و قد کشیده ... شاید حتی بر عکس  قدی کوتاه .. چاق .. و شانه هائی کمی قوز کرده ..  ولی .. اما اصالتی دارد که مرا مفتون خودش کرده است .. برایم جالب است .. در پشت این ظاهرش اما  کسی را میبینم که  منهم دنبالش  می گشتم ...  شاید خوب فهمیدمش و برای همین هم  از ته دل  وجودش را به حریم خودم خوش آمد گفتم ...

 

نه چیزی می خواهم ... و نه چیزی می طلبنم از او .. 

شاید فقط  دست یاریش را باید بگیرم ..

پرسید  دلت برایم میسوزد ؟  گفتم نه !  چون  آنچه او دارد دل را نمیسوزاند .. بلکه دل را گرم می کند ... 

شهامتی دارد در حد  هدا ی قصه هایم .. قدرتی دارد مانند فرشته ی داستانه هایم ... و خودش آنی است که باید در این زمان پیدا میشد تا در من هنگامه ای ایجاد می کرد ..

 

میدانم  واقعیتی است این که دو ضعیف ممکن هست از سر همدردی بهم پناه بیاورند ولی جز دلداری هم ، بهم  نمتوانند کمک کنند ولی دو  قدرت میتوانند بهم انرژی بدهند ..  دو بال می توانند پر پرواز شوند .. 

 

« نه ناجی هستم ،... »  ، می گویم و تاکید  کردم :  « ... و  نه میخواهم باشم و نه میتوانم بشوم ..  بلکه همینم که هستم .. تنها یک آئینه ای زودشکن شیشه ای حقیقت گو !... نه بیش تر و نه کم تر ! ...» ..

 

به او گفتم: «.. حالا اینجایم .. کنار تو .. برای تو ..   لمسم کن .. حسم کن ..  حالت را ببر و کارت را بکن و برو ...» ...

 

به او  می گویم : « نه  میخواهم بسازم و نه قصد سازندگی دارم ..  همینم که هستم ..  پروانه ای که پودر میشود .. زنبوری که  عسلش را می ریزد .. درختی که میوه اش را  در دسترس گذاشته است ..  ابری که سایه می فکند و  دو قطره رطوبتش بارانیش دل سوخته ها را جلا میدهد .. ابری هستم از دور .. ولی هیچی از نزدیک .. بخارم ..  مه ام .. اثیر .. شمیم ... که با باد می آیم و با باد می روم .. فررارم ...  مثل آهو ... و مثل آهوی وحشی  .. آزادم ..  آزاد .. رهایم چون ابر .. رها بدست باد ... » ...

 

« من اینم .. همینم ... نه بیشتر و نه کمتر ..

چیزی نیستم که بشناسیم که خودم هم خودم را نشناخته ام ..  و نه چیزی هستم که کشفم کنی که خودم هم خیلی خودم را گشتم که بیابم و نیافتم ..  اما ...  همینم .. همین .. اصالتی از هستی  که هست ..  هست اینک برای تو .. در اختیار تو ...  با تمام وجود و جسم و روح و روان و جانش برای تو ...

خوش آمدی به باغم ..

..... » ...

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Nov 2008 و ساعت |

 

گویند که...

... هر چیز به هنگام بود خوش / ای عشق چه چیزی ؟ که خوشی در همه هنگام  

 

درب باغم را سالها کسی نزده بود ..

او زد !

سر زده آمد ... و داخل شد ...

بی مقدمه رفت سر اصل مطلب و خیلی ساده و صادقانه ، خیلی  راحت و رک و راست  و بی پروا گفت که کیست ، چیست و چه میخواهد !

ناشناسی بود شیشه ای تر ازمن ...

در اولین نگاه شناختمش ، خیلی راحت ، شناختمش ... از جنس خودم  هست ...

اصل شناسی است که میداند دنبال چیست و چه میطلبد ...

 

انتظارش را نداشتم ..

خسته است ولی پر از امید ...

زنی است سرشار از غرور  زنیت و عشق ...

مظلوم و ستم دیده از بی معرفتی هر مردی ...

همیشه ستم رفته است بر او ، می گوید : « از مردان ... » ، از آن عاشقان پر از امیدیست که دنبال  « آدمش » می گردد .. درب بدر ...

از آن  هفت شهر عشق گشته های دربدر خسته ی از رفتن ...

رنج کشیده ی گرسنه محبت و تشنه ی آب حیات ...

برای استراحت ..

رسیده است حالا اینجا  کنار باغم ، می گوید:  « باغی که عطر و طراوت و ثمرش او را مفتون خودش کرده ست ! »

احساس غریبی دارم نسبت به او در خودم ...

باورش دارم ...

از همان اولش هم ، با دیدن او ، هنگامه ای بر پا شد در دلم ..

اعتمادی غریب دارم به او ...

بی اختیار درهایم را برویش میگشایم و با آغوش باز در خود می پذیرمش ...

و میگویم :

صائب ! از خانه ی ما  گلشن معنی  بنواخت / باغ اگر بلبل  هنگامه طرازی دارد

 

دعوتش می کنم بر سر سفره ی تقدیرم ...

می آید ... می نشیند ومی گویم و می گوید و می خندیدیم ... 

با خنده  اقرار می کنم که : « این باغ ریشه در همان نیمه لیموی آب گرفته ی  در سطل آشغال زمان افتاده  آن روز های سرد زمستانی ...» دارد ...

« چه روز های سختی را خودم  هم گذرانیده ام ...» ، می گویم ...  و دست های پینه بسته ی خاک آلودم را نشانش میدهم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه و علیرضا در 6 Nov 2008 و ساعت |