سلام عزیزم !
....واما  رابطه ی عاشقانه ، وقتی حقیقی باشد و از ته دل باشد و عمیق ، حداکثر تا  یکسال ، و گاهی شاید تا  " + یکسال دیگه " هم رویش ، یعنی مجموعا چیزی حدود یک و نیم تا دوسال ، می تواند آن شور هیجان اولیه اش را حفظ کند ...
 
در پروسه ی عمل و با گذشت زمان شاهد آن بودیم  که چگونه  این عشق پر شور و خلاق و پر از هیجان ، با این ارتباط عمیق و عظیم عاطفی ، روحی و روانی حاکم بر رابطه ی مان که  هردویمان به  آن لقب  " بالغ ترین رابطه ی عشقی مان " داده بودیم  ، به چه سادگی تبدیل به روزمره گی شد ..
 
روزمره گی عشق !
از یک جائی شروع میشود !  خودش  ، بی آنکه  کسی  بخواهد  شروع شروع کند ... شروع می شود : به هم متلک  گفتن ، عیب و ایراد گیری ...
 
و این کاملا طبیعی هست و ربطی ، بر خلاف ظاهرش ، به کم شدن  « عشق نسبت به هم دیگر » ندارد... 
 
تجربه به من آموخته است که این مسائل را شخصی نباید گرفت ! و میدانم اتفاقا اگر رابطه ای  بتواند  دوام بیاورد و این  فاز  ( یکساله تا یکسال و نیمی ) شکننده و حساس را ، سالم و بدون خدشه و خش ، با کمترین خسارت  از سر بگذراند ، یعنی  وقتی که " سومین سال نکبت " اش را پشت سر بگذارد ، دیگه باز  میرود تا برسد به تا  حدود دو سه سال  دیگرش، که باز بهانه جوئی  ها از نو دوباره شروع میشود نآن  دعوای  هفتمین سال پیش خواهد آمد و ...
 
بازی بدی  است ولی طبیعی ترین سیکل  عشق و عاشقی ... که متاسفانه هست و مسلما هر کسی  یک جوری ، بر اساس  شخصیت ، توان ، کشش و آموزه هایش  مکانیسم خاص خودش را  به کار می بندد و مهر تاثیر و تاثر خود را بر رابطه  حک می کند ...
 
رابطه ما هم همین طریق را طی کرد :
از دید من  :
 
با  خانمی بنام هنگامه آشنا شدم ...  هر کسی تجربه خودش را به قلم آورد، مجموعه ی نوشته هایمان  در حقیقت شرح ماجرا ها یمان شد...
 
قسمت اول آن ، تحت نام « بسترانه ها » ، قصه ی  چند ماه اول رابطه ی مان ، از آبان تا  ژانویه  ، ما است ! دوران " اول آشنائی " و " همدیگر را دوست داشتن "  ! .
 
بعد از آن رابطه ی ما وارد دوره ی بعدیش  میشود . دوره ی " عاشق شدن " ،  آنقدر عاشقانه و در هم و برهم بودیم  ، که نفهمیدیم  چه طوراین زمان طی شد ...
 
خلاصه اش این که ، همانطور که همه ی اطرافیان ما شاهد آن بودند و ما هم عنوان  " ما ، دست در دست ، همگام باهم ،  در میان گل های باغچه مان قدم می زنیم  !"  را برای نوشته های این دورانمان انتخاب کردیم  ...
 
مجموعه ای از خاطرات این مرحله را ، که تقریبا از ژانویه تا ژانویه  سال بعدش را در بر می گیرد ، در نوشته ای تحت عنوان  « هنگامه نامه » فراهم کردیم ...
 
تقریبا از ژانویه که فاز " گیر دادن هایمان به هم "  شروع شد  ، و از آن زمان از هم ( از نظر مکانی ) از همدیگر جدا شدیم  ... این قسمت یعنی از  ژانویه تا  عید امسال  را وتا همین الان که  در اوج خط و خط کشی و جنگ وجدل های  های اولیه و  در حال مرز و موضع گیری و سنگر بندی نسبت به  یکدگر هستیم ، که اقرار می کنم ، از جانب خودم  که : برای شخص خودم بدترین تجربه ی زیبا ولی  تلخی است ! ... را ، در کتابی تحت عنوان « بدی های یک پسر خوب » ، تقریبا تمام افکاری که در این فاز به سراغم آمده است  را نوشته ام ...   
 
حالا هم که فعلا جنگ سرد بین ما حاکم است و من سرم را آگاهانه به مسائل دیگری دارم بند می کنم تا  ببینم چه می شود ...