در
ادامه ی قسمت اول ...
چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد / که زد به خرمن من آتش محبت او
من ژنده پوشی کشکول بر دوش و آواره ی سالیان و قرنها ، از دیو و دد ملول و انسان آرزوئی بودم سرگردان. گرد جهان می گشتم به جستجوی مصرع گمشده ی بیت هستی خویش ، تا سرودی بسرایم برای زندگان ، در ستایش هستی و گیتی وآفرینش ...
رهروی آواره ی دشتهای تفتیده ی دیار تنهایان و سر در گم در کوهسار سر به فلک کشیده ی اندیشه های بنیادین جهان و کاینات . کافری مبعوث به رسالت کاوش ...
فانوسم را روی چهره ی آدمها می تاباندم .. صورتک هائی می دیدم کابوس وار .. می رمیدم .. سیاهی قلب ها را در چشمان سیاهشان می دیدم ... بازتابی از شقاوت زندگی که بر آنان رفته بود و ایشان را تسلیم مسلخ دژخیم نا مردمی ها کرده بود ... انسانهای تک بعدی .. درد کشیده .. آزردگانی فرتوت و خسته از رهسپری ...
گاه این صورتک ها چشم و یا گوش و یا دهانی نداشتند ..
انسانهائی در پس این ماسک ها نهفته بودند کور ، نا شنوا ، لال و بی زبان ...
قلبم بهم میفشرد از شدت اندوه جاری در جهان .. این چرکآب زهر آگین رنج بشری که در درون و بیرون انسانها سیلان داشت و میکاهید جانهای جهانیان را ...
کوه ها دیدم از سر بریده ی دانش آموختگان و فرزانگان ... فانوس های شکسته ی بیشماری در کنار این کوه ها و کوره راه ها ... سالکان شهید طریقت و حقیقت ...
گریستم ... گریستم بر آن همه ستم که از ظلمت بر نور وجودشان رفته بود ...
خاموشی فانوس هایشان دلم را ریش و رنجه می کرد ...
قدم در راه های ناشناس می گذاشتم ...
گهگاه پرتو دوردستی ، کور سوئی ، مرا به خود می خواند .. میدویدم .. میلرزیدم از شوق ..
« آه مقصود !... آه مراد ! ...»
می رسیدم ... فانوسی شکسته در گوشه ای افتاده و کالبدی بی سر ... پشمینه پوشی با پا های زخمی و خونین و دشنه ای در گرده فرو رفته از قفا ...
حسرت رسیدن در پنجه ی چنگه شده اش بر خاک ...
و باز طوفان اندوه در قلب بلورین من ...
حس می کردم خونم از حرکت و تکاپوی بودن من سر باز می زند و از رفتار می ایستد ...
و دیگر نومید شده قلبم از شوق رسیدن ...
اندیشه ام مدام سئوال پیچم می کرد که :
« چرا ؟ .. چرا راه می پوئی ؟ ... دنبال چه ای ؟ ... عمرت به سر رسید ... و هنوز از سرگردانی نبریده ای ؟ .. به کجا ؟ تا کجا ؟ بنشین !... خسته ای تو! ... آنچه میجوئی نیست ... آنچه میجوئی آخر چیست ؟ ... کیست ؟ ... قرار و آرام بگیر ای انسان درد مند .. تو حقیری ، تو تنهائی در بیراهه ها .. احتیاط کن ... بترس .. عزلت بگزین و در فضای لاجوردی افسردگی فرو برو .. بخواب .. خفتگان شاد ترند ، آرامترند از تو ، ای ناشاد و ای برگزیننده ی دشواری ها ... » ..
« بگذار موزائیک عظیم و با شکوه خلقت ، تو را کم داشته باشد .. یک انسان ریز ریز ریز کمتر، چه غم ؟ .. عمر کوتاه است ! بگذر از این جستجوی بی انتهای درد آور و اشک ریز ...
سر های مردگان را ببین .. فانوس های شکسته پایمال عفریتیان شده را ..
سرنوشت تو نیز در تاریک روشنای بامدادی ، نا غافل و نا جوانمردانه ، در کوره راهی مه آلود ، به دست عفریتی ناشناس رقم خواهد خورد ... و جسد پر التهابت را خاک خواهد بلعید و سرت نیز روی کوه سر های بریده ی سالکان پیشین خواهد افتاد ...» ...
« .. وسوسه ، وسوسه ی حیات و شهد بی خیالی و بی آبروئی را بچش ... بچش تا افیون در تو اثر کند .. لختی بیاسای ... آرام ...» ....
آری ... و من می افتادم در دام اوگه گاهی ، ..
می آسودم در پناه سنگی لحظه ای ... ناگهان سنگ به حرکت در می آمد و میخواست جسم ثقیلش را رویم افکند .. میدیدم عفریتی بود او هم که پناهگاهم می پنداشتمش ... قصد جان مرا کرده بود ... تا خونم را بریزد .. و در خود بکشد شهد جان شیرینم را تا خودش هستی بگیرد ... میخواست فانوسم را بشکند و دنیایم را غرق ظلمت و تیرگی تهی مطلوبش بسازد ...
بی اعتماد بودم .. و نا امید ...
از هر چه جان پناه و سنگر و دست گیر بود می گریختم ...
تنها .. سرگردان .. رمیده ..
پاهای خسته و تاول زده از خلنگ ها و باتلاقهای تیزآبی راه پیموده شده ام ...
بی افق .. تهی .. و آواره ، می کاویدم دنیای پیرامونم را ...
روزی از روز های بی شمار ، با دمیدن تاریکی در افق خاور ، بجای خورشید که سالها بود که برایم مرده بود و شاید او هم خود معجزه ای میطلبید احیای دوباره اش را ، فانوس را با اشگ گرم دیدگانم پر کردم و با سوزش آه حسرت ، شعله ورش ساختم ... و راه افتادم دوباره ..
سکوت بود .
گوش سپردم ..
در مه غلیظ و خاکستری صدای قدم هائی بگوشم رسید ...
به سوی صدا آمدم ... طرح هیکلی از میان مه هویدا شد ...
مردی با فانوسی در دست ...
افسوس فانوسی با نوری بی رمق .. زیرا که اشکهایش به انتها رسیده بودند و آهش به سردی گرائیده بود .. به سوی هم کشیده شدیم ... او هم نور فانوس من را دیده بود ... در آن تاریک روشن مه آلود ...
فانوسم را بالا بردم .. تا نزدیک صورتش ...
صورتکی بر چهره نداشت ... مبهوت شدم ... شگفت زده ...
مشعوف دوباره فانوسم را به چهره اش نزدیک کردم ... فانوسم چهره اش را سائید ...
نه ... صورتک نیست ... او پوست جاندار .. چشم .. دهان .. گوش .. و لبخند ... لبخند ... لبخند بی ریائی بر گوشه لبهاش داشت ...
با دست هایم ابتدا با ترس لمسش کردم ...
گرم گرم بود ...
قلبش مثل الماسی در قفسه ی روشن و باز سینه اش می تپید ... میشد درخشش نور فانوس را در آن بلور تراشیده هزار وجهی اش ببینم ...
نفس می کشید ... ریه هایش بالا و پائین می رفتند ... او ، ماننده ی عفریتیان که دیده بودم نبود ، عفریتیانی که به تزویر خود را سنگ می نمایاندند و خدعه می کردند تا بکام مرگم بکشانند ...
هرم نفس هایش روی صورتم ریخت .. مشام جانم را سر مست کرد ...
به چهره اش با شرمی توام با دلهره نگاه کردم ...
در نگاه عسلی رنگش بارقه ی حیات می درخشید ... در برابرم ایستاده بود .. با یک دست فانوسش را ، که رو به خاموشی میرفت ، نگه داشته بود و با دست دیگرش سینه اش را برایم گشود تا ببینمش .. تا بشناسمش ... و تمنایش کنم ...
احساسم فریاد می کشید و پای میکوبید و دست می افشاند در زنجیر خانه ی سینه ام :
«... درود ... درود ... سلام ! سلام بر تو ای مقصود ...» ...
میشنیدم شوق درونم را که میگفت : « ای آدم گم شده ! اینک پایان چهل سال دربدری و آوارگی و جستجو ... زهی بر بردباری و استقامت تو ، ای زن عاشق که از نفس نیفتادی در راه سلوک و طریق پر از خار مغیلانت ...
بگشای زنجیر را از پای ...» ....
آغوش باز می کنم تا به آزادی خویش را به آغوشش افکنم ...
توان آن را دارم که حصار ها را بشکنم ... دنیا را بلرزانم ... از عشق و شوق و تپش خویش ...
بالهای شکسته ام را می گشایم تا بسویش پر بکشم ...
احساسش می کنم ...
درکش می کنم ...
او هم راه پوئیده ای است مثل من ...
به او نزدیک میشوم ...
دستهایم را دور گردنش حلقه می کنم .. با هم عجین میشویم ...
یک تن شدیم ..
او تمام کاستی ها و نقصان هایم را انباشت و من نیز او را ...
لب بر لب نهادیم ...
سیر و سلوکی دیگر گونه آغاز شد ...
پیوند رخ داد ...
در هم ذوب میشویم ... آلیاژی یکپارچه را ساخته ایم .. نه زرین بودن او، نه سیمین بودن من از آن آلیاژ خاکستری طلائی منفک میتواند بشود ...
این دیگرنورفانوس ها نبودند که همه جا را روشن کرده بود ... خورشید بود .. خورشید راستین ..
مه غلیظ سرگردانی ، در خاطره جاده ی درخشان در نور گم شد ...
ادامه دارد...